مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٩ - نظریه مارکسیسم و منتهی شدن آن به ایده آلیسم
ماهیت داده باشد، پس هیچ پیوندی میان شناخت منطقی و شناخت سطحی، و هیچ پیوندی میان شناخت منطقی و عالم عین وجود ندارد، چرا؟ زیرا وقتی عالم عین به عالم ذهن بیاید- مثلًا مانند تصاویر دستگاه فیلمبرداری صورتبرداری شود- صورتها تغییر ماهیت میدهد، وقتی تغییر ماهیت بدهد اصلا رابطهاش با عالم عین قطع میشود؛ هم رابطه شناخت منطقی با شناخت سطحی، و هم رابطه شناخت منطقی با عالم عینی قطع میشود، یعنی به ایدهآلیسم [١] مطلق- آن ایدهآلیسم منفور کثیف- منتهی میشود؛ چون میگوید آن چیزی که من اول احساس کردم مثلًا آب بود، بعد بخار شد. درست مثل این است که من آب را ببینم ولی در مرحله شناخت منطقی برای من بخار باشد نه آب. آنکه در عالم عین است آب است، در شناخت منطقی من آب تبدیل به امر دیگری شده است، تبدیل به ماهیت دیگری شده است، ماهیت شناخت عوض شده است. وقتی ماهیت شناخت عوض شود دیگر شناخت، شناخت نیست.
اینها اساساً مسائل شناخت را نمیدانند. فیلسوفان بزرگ- حتی در خود اروپا- مثل کانت و هگل مسائل و معماهای شناخت را درک میکردند و چون درک میکردند در مقام پیدا کردن راهحل بودند گو اینکه نتوانستند راهحل درست پیدا کنند. ولی این آقایان نمیدانند معمّا چیست [و میگویند] کانت ایدهآلیست است، هگل ایدهآلیست است. اصلا در مسائل شناخت، ایدهآلیستی در دنیا وجود ندارد. کانت بیچاره اگر گفته است زمان و مکان عینی نیست، دچار صدها اشکال در مسأله شناخت بوده است، آخر به این راهحل رسیده و راه حلش هم درست نیست.
فرق است میان اشتباه کردن یک فیلسوف و حتی اشتباه نکردن یک عامی؛ یعنی اشتباه کردن یک فیلسوف بر اشتباه نکردن یک عامی ترجیح دارد تا چه رسد بر اشتباه کردن یک عامی، چرا؟ زیرا یک فیلسوف در تلاش است که خود را به قلّهای برساند، از یک راه پر پیچ و خم کوهستانی- که راه شوسهای نیست- میخواهد به تنهایی بالا برود (در حالی که گاهی جهتها برایش نامشخص میشود) بلکه خودش را به قلّه برساند. آدم قهرمان از این پیچ به آن پیچ و از این دره به آن دره میرود و بر سر صد دوراهی قرار میگیرد، به خوبی میفهمد که از کدام طرف باید برود، ولی به صد و
[١]. ]ایدهآلیسم] یعنی اینکه انسان در عالم درونش یک سلسله اندیشهها و افکار داشته باشد که هیچ پیوندی با عالم بیرون ندارد.