مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٣ - تضاد درونی اشیاء
اگر هستی را مجرد در نظر بگیریم مساوی است با نیستی: «هستی نیست» (البته او بین «هستی نیست» و «هستی نیستی است» فرق نمیگذاشت). پس هستی میشد «تز» و نیستی که نقیض هستی بود و از آن برانگیخته شده بود میشد «آنتیتز» و بعد، از اینها مرکبی به وجود میآید که «شدن» باشد، و باز به همین ترتیب.
اینکه هستی نقیض خودش را برانگیزد، معنایش این است که دیگر علت ماورائی ندارد، اینجا دیگر سؤال از علت نمیشود کرد، ایراد دیگر میشود گرفت ولی سؤال از علت نمیشود کرد، چون نظیر ضرورتهای ذاتی است که ما در منطق میگوییم. ما در منطق همیشه میگوییم که ما ضرورت ذاتی داریم و میگوییم الذاتی لایعلّل، و در فلسفه هم همیشه میگوییم ضرورت، مناط استغناء از علت است و تنها امکان، مناط نیاز به علت است، و لهذا ما نمیتوانیم این ایراد را به هگل بگیریم که علت وجود آنتیتز چیست؟ ایرادهای مبنایی میتوانیم بگیریم ولی این ایراد را نمیتوانیم بگیریم که فرضا اگر هستی بخواهد نیستی را از درون خودش برانگیزد، علتش چیست و چه چیزی آنرا از هستی درمیآورد؟ چون جوابش این است که لازمه ذاتش است، و مثلًا در مورد اربعه کسی نمیتواند سؤال کند که زوجیت را از کجا آورده است؟
به این طریق، دستگاه منطقی و فلسفی هگل، از یک سلسله ضرورتهای منطقی به وجود میآید که اصلا جای «لم» و «بم» باقی نمیگذارد و ناچار هر چه که او قائل است و من جمله «خدا» در درون این دستگاه قرار دارد، مثل «وجوب» که در فلسفه ما هست. البته خدایی که هگل قائل است همان چیزی است که آن را «روح مطلق» مینامد نه خدایی که به معنای علت العلل و واجب الوجود است که دیگران میگویند، و لهذا عدهای درماندند که هگل را الهی بدانند یا منکر خدا، از یک طرف خودش به نام «خدا» و جاودانگی خدا و نظایر آن تصریح میکند و بدان معتقد است، از طرف دیگر خدایی که او میگوید با خدای دیگران فرق دارد.
پس در فلسفه هگل، دیالکتیک با یک سلسله ضرورتها به وجود میآید که آن ضرورتها ضرورتهای منطقی و عقلی است و در عین حال ضرورت عینی هم هست، چون جریان عین همان جریان عقل است، پس جای «لم» و «بم» باقی نمیماند، و این بذری است که هگل برای ماتریالیستهای بعد از خودش کاشت.