مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨٨ - ایرادات وارد بر نظریه هگل
که آنها را هم مثل دکارت «عقلیون» مینامند که ابزار معرفت را فقط عقل میدانند.
بعد مکتبی در انگلستان به وجود آمد که از فیلسوفی به نام «جان لاک» شروع میشود و بعد فیلسوفان دیگری آمدند و تأکید بر نظریات او کردند. طبق نظر او مطلب درست برعکس است و تمام شناساییها از حس شروع میشود و عقل هیچ اصالتی ندارد. این جمله از لاک معروف است که گفت: «هیچ چیزی در عقل وجود ندارد که از راه حس وارد نشده باشد». کار عقل از نظر اینها فقط تجزیه و ترکیب و تجرید و تعمیم فراوردههای حس است؛ مثل کارخانهای است که ماده خامش از راه حس به آن وارد میشود و خودش نمیتواند مواد خام ایجاد کند. بنابراین هر فکری که ریشهای از حس داشته باشد میتواند حقیقت باشد و اگر ریشه حسی نداشته باشد باطل و خیال است.
بعد از اینها نوبت به هیوم رسید. او آمد تأکید فراوانی بر این مطلب کرد و افکار بشر را مورد تحلیل و بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که بسیاری از افکار مفکرین و فلاسفه ریشه حسی ندارد، لذا بیارزش و دور ریختنی است، حتی مفهوم «علیت» را باید کنار گذاشت چون علیت که محسوس انسان نیست؛ ضرورت، امکان، امتناع، قوه، فعلیت و دهها نظایر آن، همه و همه بیارزش و بیاعتبارند چون انتزاع ذهن هستند و ریشهای در حس ندارند.
بعد از هیوم، کانت آلمانی آمد و نظر هیوم را تأیید کرد ولی دید که اگر به آنچه که هیوم آورده است قناعت کند پایه معرفت و شناخت انسان فرو میریزد و دیگر معرفت و علمی در عالم وجود نخواهد داشت. لذا کانت آمد قائل به دو مبدأ برای معرفت شد: یک سلسله معانی و مفاهیمی است که ذهن از خارج میگیرد و یک سلسله از معانی و مفاهیم است که ذهن از خود قبلًا دارد. حتی مفهوم زمان و مکان هم محسوس نیست، اینها از قبلیات ذهن هستند. او آمد دوازده مقوله ترتیب داد که این مقولهها مقولههای شناخت هستند. مقولات او از نظر ما یا معقولات ثانیه منطقی هستند و یا معقولات ثانیه فلسفی.
کسانی که بعد از کانت آمدند، یک ایراد اساسی بر فلسفه کانت وارد کردند و گفتند لازمه حرف کانت این است که شناخت تنها یک قسمتش با واقعیت ارتباط داشته باشد و بقیهاش ساخته خود ذهن باشد، و حال آنکه ما میخواهیم شناخت شناخت واقعیت باشد. طبق حرف او آن قسمت از شناخت را که پایهاش حس است