مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٧١ - وجوه اشتباه هگل از نظر ما
امور جزئی و اتفاقی است که لازمه طبیعت کلی هیچ چیزی نیست ولی لازمه طبیعت جزئی و به عبارت دیگر لازمه دو جریان مستقل هست. پس تضاد دیالکتیکی بر فرض صحت لازمه طبیعت کلی وحدانی اشیاء است برخلاف تضاد غیر دیالکتیکی که لازمه طبیعت جزئی و لازمه مجموع دو جریان است.
مطلب سومی که از مباحث قبل دانسته شد این است که بر فرض صحت چنین چیزی (برخاستن ضد از درون شئ)، آن نتیجه بزرگ الحادی که از آن میگیرند مسأله بینیاز بودن حرکتها از یک علت بیرونی است زیرا میگویند همان تضاد درونی منشأ حرکت است، بنابراین حرکت هر چیزی را تضاد درونی آن به وجود میآورد و نیازی به عامل ماوراء الطبیعی ندارد.
در مورد این حرف هم گفتیم که اگر ما حرفهای هگل مخصوصاً دو اصل بزرگ او را قبول کرده بودیم که میگفت توضیح عالم براساس علیت صحیح نیست بلکه یگانه راه توضیح و تفسیر عالم براساس استنتاج نتیجه از دلیل است، و آنچه که در ذهن هست عیناً در خارج هست و ذهن و خارج یکی است، اگر این اصول را میپذیرفتیم و اگر استدلال او را خالی از مغالطه میدانستیم که نیست (زیرا قبلا گفتیم نفس آن استدلال و استنتاج که هستی نیست، پس هستی نیستی است و هستی که عین نیستی است حرکت است، غلط است) میتوانستیم حرکتها را بینیاز از محرک بیرونی بدانیم چون در این صورت عین استنتاجها و ضرورتهای ذهنی در خارج نیز هست و همانگونه که استنتاج مفاهیم ذهنی از یکدیگر ضروری است مثلًا هستی بالضروره منتهی به نیستی میشود و نیستی از آن استنتاج میشود، جریان عالم خارج نیز چنین است.
ولی اینها نظر هگل را قبول ندارند و این قسمت از فلسفه او را پوستههای ایدهآلیستی میدانند و مدعی هستند که آن را دور ریختهاند و فلسفهشان براساس علت و معلول است نه دلیل و نتیجه و لذا اینها تضادها را به منزله علت حرکت میدانند. هگل که تضاد را علت حرکت نمیدانست، تضاد هستی و نیستی را اجزاء تشکیل دهنده حرکت میدانست [که به منزله] دلیلهای این نتیجه هستند و به منزله جنس و فصل حرکت میباشند. ولی اینها تضادها را علت حرکت میدانند، لذا همینجا مچشان گرفته میشود و میگوییم آیا میشود حرکت را با تضاد تعلیل کرد یا باید تضادها را با حرکت تعلیل کنیم؟