مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥٥ - نظری به کتاب « جدال با مدعی »
شک، همه چیز مربوط به عقل و فکر است و به دو ناحیه مربوط نیست.
بعد مجادل که میخواهد به مدعی جواب بدهد، اینجور استدلال میکند و به بیانی از راسل استناد میکند که میگوید: اشیاء بر دو قسمند، بعضی دارای ارزش درونی هستند و بعضی ارزش بیرونی. مثلًا عمل کشاورزی برای تولید گندم است و تولید گندم برای به دست آوردن آرد و خمیر و بالنتیجه نان، و به دست آوردن نان برای خوردن و زنده ماندن، و زنده ماندن دیگر چرا ندارد و همه چراها لازم نیست به یک چرایی منتهی شود، چراها بالاخره به یک امر بالذات منتهی میشود و این معنایش این است که نان برای انسان ارزش دارد برای ادامه زندگی ولی ادامه زندگی بذاته ارزش دارد؛ و اگر بخواهیم با تعبیرات خودمان مطلب را ادا کنیم میگوییم: اساسا ارزش داشتن جز ملایمت با ذات انسان معنای دیگری ندارد. اینکه انسان ذات را دوست دارد، اختیاری انسان نیست و «چرا» در مورد آن معنی ندارد، چون «چرا» در امور اختیاری میآید. انسان آفریده شده است با این حالت که خودش را دوست دارد و به حیات خویش علاقه دارد، بنابراین این دوست داشتن عمل اختیاری انسان نیست که از چرایش سؤال شود، و چون انسان به بقای خویش علاقه دارد، بنابراین به هرچه هم که مقدمه آن است علاقهمند است.
این حرف را از راسل نقل میکند ولی به همین مقدار اکتفا نمیکند زیرا او ادعا نمیکند که انسان خودش را دوست ندارد و غریزه حب ذات ندارد ولی همین زندگی که به حکم غریزه به آن علاقهمند است، به حکم خرد نباید به آن علاقه داشته باشد و اگر کسی به علوّ فرهنگی و بلوغ فکری برسد و خردش حاکم بر غریزهاش گردد و کمال اخلاقی پیدا کند باید از این عشق برهد و خودش را از آن آزاد کند. پس حرف راسل جواب او نمیشود. لذا مجادل به استدلال دست میزند و حرف راسل را مقدمه استدلال خویش قرار میدهد، میگوید: حیات ارزش ذاتی دارد. خوب، من هم به حیات خودم علاقهمند هستم. مدعی میگوید: صحبت از علاقهمندی نیست، صحبت از این است که فکر، این علاقهمندی را تصویب نمیکند.
مجادل جواب میدهد: حیات فرد مقدمهای است برای حیات نوع، و باز برای حیات فرد ارزش درونی قائل نیست. تا اینجا عمل خود انسان را توجیه میکرد، از اینجا به طبیعت منتقل میشود، میگوید: حیات فرد مقدمهای است برای تولید مثل، ولی این تولید مثل حلقهای است از این زنجیر و باز این حلقه متصل به حلقهای دیگر و