مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥٣ - تعریف سوم حقیقت
از خودش عکسالعمل نشان میدهد. آن تصویری که در شبکیه چشم من قرار میگیرد، وضع خاصی به خودش میگیرد. حقیقت یعنی آنچه که معلول برخورد عالم عین و عالم ذهن باشد. هرچه که معلول این [برخورد] باشد اسمش حقیقت است، نه هر چیز که مطابق با واقع باشد.
میگوییم گاهی دو نفر در آن واحد یک چیز را دوگونه حس میکنند و حتی یک نفر در آن واحد یک چیز را دو جور حس میکند. مثلًا کسی که بیماری یرقان دارد و تخم چشمش زردی گرفته است وقتی به یک شئ نگاه میکند آن را زرد میبیند. من که چشمم سالم است آن را به رنگی که او میبیند نمیبینم، به رنگ دیگری میبینم که اکثر مردم میبینند. کدامیک حقیقت است؟ میگویند هر دو حقیقت است و هیچکدام خطا نیست. اعصاب تو در مقابل آن یک نوع عکسالعمل نشان داده، عکسالعمل اعصاب خودت است، پس حقیقت است؛ اعصاب او به گونهای دیگر عکسالعمل نشان داده، آن هم باز حقیقت است، چون بالاخره معلول اعصاب خود اوست. اگر صد نفر یک شئ را صد شکل ببینند، در اینجا صد حقیقت موجود است. میگویند این افکار از آنجا پیدا شده است که شما حقیقت را مطلق اندیشیدهاید، حقیقت نسبی است ... [١] نسبت به من این حقیقت است، نسبت به شما آن حقیقت است، و نسبت به دیگری چیز دیگری حقیقت است و هیچکدام هم خطا نیست.
حتی برای یک نفر، در آن واحد ممکن است دو حقیقت نسبی وجود داشته باشد: دست راستت را درون آب ٦٠ درجه بگذار و دست چپت را درون آب صفر درجهای که یخ نبسته است. دست راستت گرم میشود و دست چپت سرد. بعد هر دو دستت را همزمان درون آب ٢٠ درجه ببر، با دست راستت احساس سردی و با دست چپت احساس گرمی میکنی. الآن نسبت به تو در آن واحد دو حقیقت وجود دارد. اصلا حقیقت جز این چیزی نیست. پس حقیقت نسبی است. شناخت راستین، مطلق نیست که [بگوییم] شناخت راستین فلان چیز چگونه است؟ اگر بگویم [درباره] آن رفیق من که در سابق او را آدم خوبی میدانستم و اکنون آدم بدی [چه میگویید،] میگویند هر دو حقیقت است؛ در آن زمان، یعنی در مجموع شرایطی که در آن موقع در آن شرایط زندگی میکردی و شرایطی که رفیقت داشت، حقیقت این بود که او آدم
[١]. [افتادگی از نوار است.]