مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩٢ - ٢ جاودانگی حقیقت
حقیقت است، بنابراین سنتز بودن حقیقت است. اگر بگویید که اگر دو نفر یک شئ را دو جور ادراک کنند، مثلًا سلسله اعصاب یکی از آنها دچار یک بیماری باشد [چه میگویید؟] جواب میدهند: باشد، هر دو ادراک برای صاحبانش حقیقت است. حرفهایی که اینها درباره حقیقت گفتهاند، تاریخ نشان میدهد که درست همان حرفهای شکاکان قدیم است. بعد از سقراط چند مکتب به وجود آمده بود مانند کلبیون، رواقیون، شکاکان، اپیکوریها (اصحاب لذت)؛ همه اینها هم- به طوری که میگویند- ادامهدهنده حرفهای سقراط بودند، منتها هر کدام یک شاخه از حرفهای او را گرفتند و گسترش دادند.
«نمیدانم» جزء اصول تعلیمات سقراط است. وی میگفت من رسیدهام به آنجا که میتوانم بگویم «نمیدانم» یعنی به بالاترین علمها. البته سقراط شکاک نبود ولی این «نمیدانم» او مایه برای به وجود آمدن مکتب شک گردید. قبل از سقراط سوفسطائیها بودند که آنها اساساً واقعیت خارجی را قبول نداشتند ولی شکاکها واقعیت را قبول دارند اما اینکه انسان بتواند واقعیت را آنچنانکه هست کشف کند قبول ندارند، حقیقت را هم همین جور تعریف میکنند که ما تعریف میکنیم، منتها استدلال منطقی قویی میکنند، میگویند: حقیقت عبارت است از درک واقع و نفس الامر آنچنانکه هست؛ بعد میگویند: در عمل، ما میبینیم که انسان با چه وسیلهای به واقع میرسد. انسان یا با حس به واقع میرسد و یا با عقل. حس آیا خطا میکند یا نمیکند؟ بدون شک خطا میکند. عقل و استدلال چطور؟ آن هم بدون شک خطا میکند. پس جایز الخطا بودن وسائل انسان برای کشف حقیقت، موجب میشود که در هیچ قضیهای نشود جزم پیدا کرد و همه چیز را به عنوان شک باید تلقی کرد، و باید گفت من چنین احساس میکنم و یا چنین میفهمم، حالا در واقع هم چنین هست یا نه، نمیدانم، و در هیچ چیزی اظهار قطع نباید کرد. نمونه دیگر از بیاعتباری حس این است که یک شخص واحد در دو حال، مثلًا حال صحت و مرض، یک شئ را دو جور حس میکند، مثلًا در یک حال شیرین و در حال دیگر تلخ و حال آنکه واقعیت همان واقعیت است، بنابراین نمیشود به مطابقت هیچیک از این دو احساس با واقعیت جزم پیدا کرد. پس راهی جز «نمیدانم» در پیش نیست.
این استدلال، خیلی استدلال محکمی است و به آسانی هم قابل دفع نیست، البته نه اینکه حرف اینها جواب نداشته باشد، ولی میخواهیم بگوییم حرف، حرف