معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٧٥ - نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله
اين روا باشد كه من در بند سخت
كه شما بر سبزه گاهى بر درخت
اين كجا باشد وفاى دوستان
من به بند اندر شما در بوستان [١]
ياد آريد اى مهان زين مرغ زار
يك صبوحى [١]در ميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون [٢]بود
خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
سوم:از امورى كه باعث خوف از مرگ مىشود،صعوبت قطع علاقه از اولاد و عيال،و دشوارى گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است كه اين ترس از مرگ نيست بلكه غم مفارقت بعضى از زخارف فانيه و مهاجرت از لذات دنياى دنيه است.و علاج اين خوف آن است كه تأمل كند كه چيزى كه لا محاله گذاشتى[گذاشتنى]و خانهاى كه البته از آن گذشتنى است چگونه عاقل دل به آن ببندد.اگر تو نميرى و آن را به جاى گذارى آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت.پس خواهى نخواهى بايد از آن مفارقت كرد و چاره از مهاجرت آن نيست.و كسى را كه اندك شعورى باشد چگونه به چنين چيزى مطمئن و دل خود را به آن ساكن مىكند.پس بايد محبت دنيا و ساكنان آن را از دل دور كرد تا از اين خوف و الم،فراغت حاصل كرد.
چهارم:خوف از دشمنان و تصور خوشحالى ايشان است.و شكى نيست كه اين نيست مگر از وسوسه شيطان،زيرا كه شادى و سرزنش ايشان نه به دين ضرر مىرساند و نه به ايمان،و نه به بدن المى از آن حاصل مىشود و نه به جان.چون توازين خانه رفتى چيزى كه به خاطر تو نمىگذرد امثال اين مزخرفات است،علاوه بر اينكه شماتت دشمنان و شادى ايشان مخصوص به مرگ نيست.زيرا كه انواع بلا و نكبت و عنا و مصيبت از براى هر كسى در دنيا ممكن و دشمن به همه آنها شاد و خرم مىگردد.پس هر كه كراهت از آن داشته باشد بايد چاره دشمنى را كند و دشمنان خود را به نوعى كه مذكور خواهد شد دوست گرداند.
پنجم آنكه:خوف ازين داشته باشد كه بعد از وفات او اهل و عيال او ذليل و خار و ضايع و پايمال شوند،و دوستان و اعوان و انصار او هلاك گردند.و اين خيال نيز از وسوسههاى شيطانيه و خيالهاى فاسده است،زيرا كه هر كه چنين خيالى كند معلوم است كه خود را منشأ اثرى مىداند و از براى وجود خود مدخليتى در عزت ديگران يا ثروت و قوت ايشان مىپندارد.زهى جهل و نادانى به خداوند عالم و قضا و قدر او!چگونه چنين خوفى را به خود راه مىدهد و حال اينكه مقتضاى فيض اقدس آن است كه هر
[١] صبحگاهى،نوشيدنى كه صبحگاهان نوشند.
[٢] مبارك.