معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٧٤ - نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتادهست
هان هان از وطن اصلى خود ياد آور و زنهار،كه ديار حقيقى خود را فراموش مكن.
آتش شوق را دامن زن،و شعله اشتياق به حركت آور،و بال و پر روح قدسى را بر هم زن،گرد و غبار كدورات عالم جسمانيت را از آن بيفشان،اين قفس تنگ خالى را بشكن و به آشيان قدس پرواز كن،بند گران علايق و عوايق را از پاى خود باز كن،و خود را از تنگناى زندان ناسوت خلاصى ساز،قدمى در فضاى دلگشاى عالم لاهوت گذار و در صدر ايوان انس بر مسند عزت قرارگير! شاهد دولت در آغوش خود آر دست از اين معشوق هر جائى بدار
بشكن اين گوهر كه مقدارش نماند در دو عالم يك خريدارش نماند
مرغ زيرك باش و بشكن دام را خاك ره بر سرفكن ايام را
چند چند گرفتار دام طبيعت،تا به كى محبوس در زندان رنج و زحمت،هر ساعتى بار غمى تا به كى كشى،هر لحظه جام المى تا چند نوشى نيش؟زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند،زهر جانفرساى عزاى دوستان موافق تا به كى،پاى از اين خانه ويران بيرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار! چون تو بگذشتى ازين بالا و پست گلبنى بينى در آن صحرا كه هست
زير هر برگ گلى خوش اخترى بيخ آن بگذشته از تحت الثرى
شاخ آن از لا مكان سر بر زده سايۀ آن عرش را بر سر زده
يك جهان بينى به معنى صد هزار نو عروسان فارغ از رنگ و نگار
دمى از ياران و دوستان پاك [١]ياد آور،و زمانى از رفيقان آن شهر و ديار را به خاطر گذران.
«فما بالك نسيت عهود الحمى و رضيت بمصاحبة من لا ثبات له و لا وفاء».[١] زد سحر طاير قدسم ز سر سدره صفير
كه در اين دامگه حادثه آرام مگير
گاهى باسكان عالم انوار رازى گوى،و زمانى با همجنسان آن ديار صحبتى دار،آه سرد از دل پر درد و برآور و رفيقان وطن اصلى را به خاطر آور با ايشان خطاب آغاز كن و بگو:
[١] نسخه خطى:دوستان عالم پاك.