معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٧٨ - مذمّت بىاعتمادى به خدا و اعتماد به غير خدا
مرور زمان تمام نگشتى.پس نيست آن مگر به واسطۀ ألفت و عادت به آن چيز.و دل خود را مشغول ساختن به آن.
و عجب از عاقل،كه الفت و عادت به چيزى بگيرد كه در معرض فنا و زوال است.
و محزون شود به چيزى از امور دنيويّه كه از دست او رفته باشد،با وجود اينكه مىداند دنيا خانه فانى،و زينت و اموال آن در ميان مردم در گردش است و دوام آن از براى احدى ممكن نه!! جهان اى برادر!نماند به كس دل اندر جهان آفرين بند و بس
چه بندى دل خود برين ملك و مال كه هستش كمى رنج و بيشى ملال
كه داند كه اين دخمۀ دام و دد چه تاريخها دارد از نيك و بد
چه نيرنگ با بخردان ساخته است چه گردن كشان را سر انداخته است
و جميع اسباب دنيوى امانت پروردگار است در نزد بندگان،كه بايد هر يك به نوبت از آن منتفع گردند،مانند عطر دانى كه در مجلسى دور گردانند كه هر لحظه يكى از اهل آن مجلس از آن تمتّع يابد.و شكّى نيست كه:هر امانتى را روزى بايد ردّ كرد.و عاقل چگونه به سبب ردّ امانت،محزون و غمناك مىگردد! پس عاقل بايد كه دل به امور فانيه دنيويّه نبندد تا به جهت آن محزون و متألّم شود.
سقراط حكيم گفته است كه:«من هرگز محزون نگشتهام،زيرا كه دل به هيچ چيز نبستهام كه از فوت آن محزون شوم».
و من سره ان لا يرى ما يسوئه
فلا يتخذ شيئا يخاف له فقدا
يعنى:هر كه خواهد هرگز چيزى نبيند كه او را ناخوش آيد،به چيزى دل نبندد كه تشويش فنا از براى آن هست.
چو هست اين دير خالى سست بنياد
به بادش داد بايد زود بر باد
جهان از نام آن كس ننگ دارد
كه از بهر جهان دل تنگ دارد
جهان بگذار بر مشتى علف خوار
مسيحاوار از آنجا دست بردار
صفت سىام:مذمّت بىاعتمادى به خدا و اعتماد به غير خدا
و اين صفت خبيثه از جملۀ مهلكات عظيمه و منافى ايمان،بلكه شعبهاى است از شرك به خداوند رحمن.دنيا و آخرت بنده از آن ويران و پريشان مىگردد.و از اين جهت خداوند منّان در مذمّت كسانى كه چشم به غير او دارند مىفرمايد:
« وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰكِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَفْقَهُونَ ».يعنى:«خزانههاى