معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٣٤ - محبّت خدا اكمل لذّتها
و وصول به نهايت اين لذّت،و حصول غايت اين بهجت،اگر چه بعد از قطع علاقۀ روح از بدن مىشود،و ليكن اگر در دنيا صفاى تامّ از براى دلى حاصل شود بسا باشد كه به بعضى از اين لذّات برسد،امّا به جهت حجب عالم طبيعت،رسيدن به كنه آن، موقوف به خلع بدن عنصرى و رفع علايق دنيوى است.
و مخفى نماند كه:كسى كه خدا را شناخت و به حقيقت اين لذّت رسيد،مىداند كه جميع لذّتهاى مختلفه و خواهشهاى متفاوته،در تحت آن مندرج،و آن مجمع همۀ لذّات و مرادات و خواهشهاست.
كانت لقلبى أهواء مفرقة
فاستجمعت اذ رأتك القلب أ هوايى
يعنى:دل مرا خواهشهاى بسيار و هواهاى بىحدّ و شمار بود،چون تو را ديد همه خواهشها و هواهاى آن يكى گرديد،و در يك جا مجتمع گرديده شد.
فصار يحسدنى من كنت احسده
و صرت مولى الورى اذ صرت مولايى
يعنى:رسيدم به جايى كه محسود كسانى شدم كه پيش از اين به ايشان حسد مىبردم، و چون تو مولى و سرور من شدى،سرور مولاى همۀ عالم گرديدم.
اميد خواجگيم بود،بندگى تو جستم
هواى سلطنتم بود،خدمت تو گزيدم
تركت للنّاس دنياهم و دينهم
شغلا بذكرك يا دينى و دنيايى
دين و دنياى مردم را به ايشان واگذاردم،و ياد تو مرا از همۀ آنها باز داشت.تويى دنياى من و دين من،و تويى حيات من و آخرت من.
سايۀ«طوبى» [١]،و دلجوئى حور و لب حوض
به هواى سركوى تو برفت از يادم
و بدان كه:همچنان كه مذكور شد،آنچه در دنيا حاصل مىشود،از معرفت خداى -تعالى-خالى از كدورات و تيرگى عالم طبيعت نيست.و ليكن،بعد از آنكه اصل آن را تحصيل نمود،در عالم آخرت جلا و انكشاف مىيابد.و به تفاوت صفاى دلها و تجرّد آنها از علايق،ظهور و جلاى آن زياد مىشود.تا به حدّى كه به مراتب بسيار از مشاهده روشنتر مىگردد.
پس،تفاوت معرفت در دنيا و آنچه در آخرت رو مىدهد،از مشاهده و لقا،به زيادتى ظهور و جلاست.و اين مثل كسى است كه شخصى را ببيند،و چشم بر هم نهد،كه در اين وقت صورت او در خيالش است حاضر.و ليكن چون ديده بگشايد،تفاوتى ميان صورت خيالى و صورتى كه مىبيند مىيابد.و شكّى نيست كه:اين تفاوت در صورت نيست،بلكه از زيادتى كشف و ظهور است.و از اين جهت،او را ديدن مىنامند.پس
[١] نام درختى است در بهشت.