معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٠٦ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
بلى چون رفتنى شد زين گذرگاه
زخارا [١] به بريدن يا ز خرگاه
قصه معاويه،پسر يزيد پليد
نظر كن به معاويه پسر يزيد پليد كه بعد از آنكه پدر او به جهنم واصل شد خلايق به او بيعت كردند.چون چهل روز از خلافت او گذشت روز جمعه به منبر بر آمد بعد از حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى گفت:اى مردمان!بدانيد كه:بدن من جز پوستى و استخوانى نيست و طاقت آتش جهنم ندارد.و اى قوم!آگاه باشيد كه:امر خلافت به من و آل ابو سفيان نسبت ندارد و هر كه امام به حق واجب الإطاعه مىخواهد بايد به نزد امام زين العابدين كه دخترزاده پيغمبر خدا است برود و با او بيعت كند كه اوست سزاوار خلافت.اين بگفت و از منبر به زير آمد و به منزل خود رفته در به روى خلايق بست.و ديگر از خانه بيرون نيامد تا به عالم آخرت پيوست.
و در بعضى كتب روايت شده است كه:«در منبر،لعن به جدّ و پدر خود كرد.و چون مادر او از وضع او مطّلع شد نزد او آمده گفت:«يا بنى ليتك كنت حيضة في خرقة».
يعنى:«كاش نطفه تو خون حيض مىشد و به كهنه مىريخت و ننگ دودمان خود نمىشدى».
گفت:«ليتنى كنت كذلك».يعنى:«اى كاش چنانكه گفتى بودمى و به ننگ فرزندى يزيدى گرفتار نگشتمى».
مجملا اى برادر!پست و بلند روزگار،چون برق خاطف درگذر،و دولت و نكبت زمانه غدار در اندك فرصتى يكسان است.
ز حادثات جهانم همين پسند آمد
كه خوب و زشت و بد و نيك در گذر ديدم
هيچ آفتاب دولتى از افق طالع برنيامد كه به اندك زمانى سر به گريبان مغرب فنا در نكشيد.و هيچ شام تيره روزى بر بيچارهاى وارد نشد كه به قليل وقتى به صبح فيروزى مبدّل نگشت.نه از آن خرّم بايد بود و نه از اين در غم.
خياط روزگار بر اندام هيچ كس
پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد
از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل
رواق [٢] طاق معيشت چه سر بلند و چه پست
[١] نوعى سنگ سخت.
[٢] ايوان.