شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٤٨٣ - معناى لا حكم الا لِلّه
مختص به ذات خداوند است و تعيين داور براى حكم به خلافت و تعيين خليفه، شرك است.
حالا در جواب خوارج مىگوييم اگر تطبيق كليّات بر مصاديق هم كار ما نيست و هيچ كس حق ندارد تطبيق كليات بر جزئيات كند و مثلاً هيچ كس حقّ حكومت ندارد و براى بشر حكومت لازم نيست و كسى نمىتواند حاكم باشد و دستور بدهد و براى افراد تعيين وظيفه كند و قانون كلى الهى را بر جزئيات تطبيق كند، در اين صورت افراد خود مختار خواهند بود و هرج و مرج لازم مىآيد.
در جايى كه بر اساس قانون طبيعت، حتى بين موجودات هستى مثل مورچه، زنبور عسل و خيلى از پرندگان و حيوانات نظم خاصّى حاكم است و تحت فرمان يكديگر كار مىكنند، چگونه مىشود انسانِ داراى عقل و شعور كه زندگىِ اجتماعى دارد، بدون نظم و قانون زندگى كند و نياز به حكومت و فرمانده و رئيس نداشته باشد.
فرضاً وقتى حضرت امير عليه السلام به حسنين عليهما السلام مىفرمايد: «اُوصِيكُم بِتَقْوَى اللّه وَ نَظْمِ اَمْرِكُم»[١] وقتى بخواهيم اين حكم را كه نظم كار و زندگى است در جامعه پياده كنيم، مىطلبد كه در هر انجمن، اداره مؤسسه، كارگاه، مدرسه و دانشگاهى يك رئيس باشد و ديگران تحت فرمان او كار كنند، مثلاً براى راهنمايى و رانندگى اگر رئيسى نباشد كه قوانين را پياده كند و دستور و فرمان بدهد كه از چه قسمتى حركت كنيد و كجا توقف نماييد و چگونه رانندگى كنيد، هرج و مرج و بى نظمى بوجود مىآيد و يا در محيط مدرسه بايد مدير و ناظمى باشد تا مدرسه را كنترل كند و امر و نهى كند و شاگردان را وادار به انجام تكاليف بنمايد. در جامعه نيز بايد حكمى باشد كه قوانين شرع را پياده كند و جلوى سرقت و فحشا و شراب خوارى را بگيرد تا آدم كشى و قتل و غارت و سرقت اموال صورت نگيرد و اين كه پدر بتواند نسبت به فرزندانش امر به معروف و نهى از منكر داشته باشد، اينها همه مصداقهاى آن قانونِ كلّى «و نظم امركم» در نامۀ حضرت امير عليه السلام است و اين حكم كلّى كه حكم خداست، در همۀ شئون زندگى از يك خانوادۀ كوچك گرفته تا مملكت پهناور چند صد ميليونى، جارى است و آن حكم كلى را خداوند جعل و تشريع مىنمايد و تطبيق آن بر جزئيات و پياده كردن آن كار حاكم و رئيس جامعه است، بنابراين «لا حكم الاّ للّه» كه قرآن مىگويد: به اين دو معنى درست است، يعنى هم تكويناً
[١]. نهج البلاغه، نامۀ ٤٥.