مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١٥ - بخش دوم مادی گرایی تاریخی
نظریه چهارم: نظریه دیگری نقل میکنند به نام نظریه جغرافیایی. اینها معتقدند که منطقهها تأثیر دارد نه نژادها، نژادها هم اگر جایشان را عوض کنند تحت تأثیر منطقه قرار میگیرند.
«منتسکیو» صاحب روح القوانین خیلی روی این جهت تکیه میکند. در قدما هم این حرف بوده و بوعلی در کتاب قانون خیلی روی این مطلب تکیه دارد و مثلًا میگوید «انسانهای مترقیتر در منطقههای معتدله پیدا میشوند». بدون تردید سرزمین اثر دارد.
نظریه پنجم: کارل مارکس هیچیک از این نظریهها را نپذیرفت و یک نظریه دیگری در مورد تحولات تاریخی آورد. او میگوید: تاریخ را اقتصاد به وجود میآورد و اقتصاد را هم ابزار تولید. مارکس میگوید تنها بشر نیست که کار خودش را خلق میکند، کار هم انسان را خلق میکند. به همان نسبت که کار مولود انسان است، انسان هم مولود کار است. بنابراین بین انسان و کار تأثیر متقابل وجود دارد. به تعبیر دیگر انسان در اثر تجربه که خود نوعی کار متجسسانه در طبیعت است پیشرفت میکند یعنی بر علمش افزوده میشود. پس تجربه انسان را بزرگ میکند و انسان را میسازد، و انسان در اثر زیاد شدن تجربه و معلوماتش ابزارهای زندگی خودش را تکامل میبخشد. این ابزار که وسیله معاشی است، در هر درجهای که باشد روابط خاصی میان افراد بشر ایجاب میکند. این روابط، روابطی است که توجیهکننده وضع موجود است. ولی ابزار تولید به یک حال باقی نمیماند، بلکه رشد و تکامل پیدا میکند، و همینکه ابزار تولید رشد و تکامل پیدا کرد، روابطی که بر اساس ابزار تولید گذشته بود نارسا میشود (مثل یک انسانی که اندامش رشد کند و لباس سابق دیگر برای او مناسب نباشد)، ناچار یک نوع تضادی میان روابط موجود یعنی روبناها، و زیربنا یعنی ابزار تولید به وجود میآید. این تناقض که به وجود آمد، سبب کشمکش در درون جامعه میشود و این تضاد کمکم بیشتر میشود و به حکم همان جبر دیالکتیکی که گفته شد منتهی میشود به شکست وضع سابق (یعنی نیروهای وابسته به روبناهای متناسب با وضع کهنه) و پیروزی وضع جدید (یعنی نیروهای وابسته به روبناهای جدید متناسب با ابزار تکامل یافته). تمام تحولاتی که در جامعه رخ میدهد و آنها را تمدن، فرهنگ، هنر، دین، ... مینامند به همین نحو رخ میدهد. این مغز بشر نیست که رو به تکامل میرود و رشد و تکامل این امور به مقتضای رشد فکری نیست بلکه تمام این