مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦٨ - وجوه اشتباه هگل از نظر ما
خودش (ذاتاً) «نیستی» میشود، بعد «شدن» میشود و تمام این دستگاه دیالکتیک با یک ضرورت ذاتی پیش میرود. مادیین آمدند گفتند جریان طبیعت یک جریان دیالکتیکی است و از ترکیب هستی و نیستی حرکت به وجود میآید، پس حرکت ناشی از تضاد درونی است و حرکت عالم از درون خود عالم توجیه میشود نه از بیرون، پس اینکه متافیزیک میخواهد حرکت را از بیرون و با محرکی بیرونی توجیه کند و سراغ محرک اولی میرود براساس این است که حرکت را نیازمند به عاملی بیرون از خودش میداند، در صورتی که دیالکتیک ثابت کرده است که حرکت مولود و معلول تضاد درونی خود اشیاء است.
این همان حرفی است که قبلًا دربارهاش زیاد بحث کردیم و گفتیم این از مواردی است که اینها نه تنها پوستههای ایدهآلیستی فلسفه هگل را دور نریختهاند بلکه خیلی محکم به آن چسبیدهاند، زیرا بینیاز بودن حرکت از محرک بیرونی تنها با پوستههای ایدهآلیستی هگل و تطابق جریان واقع با استنتاجهای عقلی جور درمیآید، چون در این صورت است که جریان خارج مانند ذهن ضروری و بینیاز از علت است. ولی اینها در عین اینکه مدعی هستند پوستههای ایدهآلیستی هگل را دور ریختهاند، میخواهند آن را بگیرند.
اینها اگر پوستههای ایدهآلیستی فلسفه هگل را دور بریزند، ناچارند حرکت را به نحوی توجیه کنند که فلاسفه قبل از هگل توجیه میکردند. اینها میگویند هر چیزی نقیض خودش را دارد. اگر مطلب مربوط به عالم عین شد، باید پرسید بالفعل دارد یا بالقوه؟ اگر بالقوه دارد، آیا بالفعل شدنش عاملی دارد یا ندارد؟ وانگهی، خود تبدیل شدن قوه به فعل نوعی حرکت است، پس تضاد از حرکت به وجود میآید نه حرکت از تضاد. وقتی یک شئ ضد خودش را در بطن خودش دارد و بعد این ضد از صورت بالقوه به صورت بالفعل درمیآید و نزاع و کشمکش بین آنها درمیگیرد، وقتی که از بالقوه بالفعل میشود، این خودش نوعی حرکت است، پس تضادها ناشی از حرکتهاست.
در عالم ذهن که مفاهیم از یکدیگر استقلال دارند این حرفها قابل فرض است. ذهن انسان بسیاری از مفاهیم را تکثیر میکند در صورتی که در خارج کثرتی نیست، مثل جنس و فصلها در نوع. جنس که از فصل جدا نیست و فصل هم از جنس. ذهن وقتی یک ماهیتی را به عالم خودش میبرد آن را به مفاهیم زیادی تکثیر میکند. خود