مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦٦ - تفاوت مقام ثبوت و مقام اثبات
عملیات صغری و کبری و نتیجه که در ذهن تشکیل میشود، در خارج وجود دارد، بلکه میگویند مقام ثبوت یک مقام است و مقام اثبات مقام دیگر، و این دو مقام احیانا متطابق است (آنجا که از علت به معلول پی میبریم) و احیانا جریان مقام اثبات و مقام ثبوت معکوس است (وقتی که در مقام اثبات آن شیئی علت است که در مقام ثبوت معلول است).
پس هگل که میگفت هر وضعی وضع مقابل خودش را به وجود میآورد، یعنی استنتاج میشود و از نتیجه شدن وضع دوم از وضع اصلی، وضع سوم به وجود میآید و ترکیب عقلی میشود، و تمام این جریان عقلی الگوی خارج است و اولین مقوله را مقوله هستی میدانست و میگفت «هستی محض» نیست و فورا میگفت که از هستی نیستی استنتاج میشود (مثل هر اصالة الماهیتی که وجود را امر اعتباری میداند و هستی نامتعین را مساوی با نیستی میداند) و نیستی در درون هستی راه مییابد، پس عقل اول هستی را تصور میکند که وضع اصلی و تز است، بعد وضع مقابل یعنی نیستی در برابرش پیدا میشود و در اثر پیدا شدن وضع مقابل در برابر هستی و ترکیب شدن آندو «شدن» به وجود میآید که همان حرکت و صیرورت است؛ از نظر او در «شدن» هستی و نیستی که نقیض هم هستند در یکدیگر حل شدهاند.
به این شکل، هگل آمد تناقض را در مفهوم دیالکتیک وارد کرد و گفت دیالکتیک عبارت است از جمع شدن نقیضها و حل شدن و ترکیب آنها با یکدیگر، و گفت دو نقیض تا ترکیب نشدهاند با هم نقیضند ولی در مرحله بالاتر نقیضها با هم آشتی میکنند، که البته از نظر ما روشن است متضادهایی که با هم ترکیب میشوند و با هم آشتی میکنند، متضادین باب تقابل نیستند بلکه متضادین باب شرور هستند و هگل اینها را با هم خلط میکند.
بنابراین، کاری که هگل کرده است، این نیست که تضاد را در استدلالها وارد کرده باشد تا سبب پیشرفت استدلال شود، بلکه کار هگل این است که اولًا دیالکتیک سقراط را قانون طبیعت دانست نه فقط قانون استدلال که به ذهن و فکر مربوط میشود؛ ثانیاً دیالکتیک را به جنگ نقیضها و جمع آنها در مرکب و آشتی آنها تفسیر کرد، که احدی قبل از او این حرف را نزده بود. ولی به هر حال آنچه که در میان متأخرین از فلاسفه اروپا مختص به هگل است این است که او هر سنتزی را واقعاً سازش نقیضها میداند.