مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥٤ - نظری به کتاب « جدال با مدعی »
پیشگاه الهی محفوظ است و همه بازگشتشان به سوی اوست، [فقط اینهاست که انسان را از پوچی و یأس نجات میدهد]. آری، در برابر اینها تنها فلسفه «دو منی» میتواند حرفی باشد، هرچند این حرف هم یک زور زدن بیجا بیش نیست.
نظری به کتاب « جدال با مدعی »
در کتابی به نام جدال با مدعی درباره مسأله پوچی و عدم پوچی نسبتا خوب بحث شده است. برای اینکه طرز تفکر مارکسیستها روشن شود قسمتهایی از آن کتاب نقل میشود. در این کتاب از سؤال کننده به عنوان «مدعی» یاد میشود و از پاسخ دهنده به نام «مجادل». مدعی، مدعی است که زندگی اساسا پوچ است و همیشه بدبختی و تیرهروزی برای انسان آورده است و امیدی هم نیست که غیر از این چیزی باشد، بنابراین وظیفه یک انسان خردمند که به کمال خردمندی و علوّ فرهنگی رسیده باشد و بخواهد یک کار خردمندانهای انجام داده باشد این است که اساسا با زندگی مبارزه کند و ریشه آن را قطع کند، و همچنین اگر جامعهای به این مقام شامخ خردمندی برسد باید دست به خودکشی بزند.
معلوم است که اولین حرفی که به این شخص گفته میشود این است که اگر در ادعایت صادق هستی چرا خودت دست به خودکشی نمیزنی؟ و گفته میشود اینها مانند «ایدهآلیستها» هستند که در عمل برخلاف مدعای خود رفتار میکنند و در واقع مدعای خویش را نقض میکنند. ولی اشکال بر اینها وارد نیست و خودکشی نکردن آنها مدعای آنها را نقض نمیکند، زیرا مدعای آنها این است که مقتضای خردمندی و علوّ فرهنگی اقدام به خودکشی است و این ادعا منافات ندارد با این که در ضمن اعتراف کنند که انسان اسیر حبّ بقا و عشق به حیات نیز میباشد هرچند که به مقتضای خرد، این عشق و علاقه را مضر و سبب بدبختی میداند و گاهی هم آرزو میکند که ای کاش این عشق از دل او بیرون رود ولی نمیتواند خودش را از چنگال این عشق رها بکند و گاهی خودش با خودش در جدال است، عقلش با غریزهاش در جدال است. عشق به حیات یک عشق درونی است در انسان و انسان را جبرا به سوی خودش میکشد، و منافات ندارد که عقل و خرد انسان یک جور حکم کند و غریزه انسان جور دیگری، و مقایسه کردن وضع اینها با شکاکان غلط است، چون در کار