مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠٧ - نظر مارکس و فوئرباخ نسبت به انسان
چیزی جلوی آزادی او را نمیگیرد، در صورتی که اینها خودشان ناچارند قبول کنند که انسان گاهی از درون خودش اسیر میشود. خود اینها انسانهای اسیر جاه و پول را انسانهای منحط میدانند، یعنی انسانهای اسیر شده در درون خود میدانند. پس آزادی واقعی به این حرفها نیست که انسان هرچه از ناحیه بیرون وجودش کمتر مقید باشد شخصیت و آزادیش بیشتر است. آزادی مطلق مساوی است با اسارت از درون. ما باید اول انسان را بشناسیم و راه تکامل انسان را تشخیص دهیم. اگر انسان به چیزی که واقعا تکامل او در آن است بیشتر مقید و پابند باشد، آن چیز برای او کمال است، و هر چه که در مسیر تکامل انسان نباشد، پابند بودن به آن برای انسان نقص است. پس یک گیاه از آن مرحله اول که به زمین میرود و شروع به رشد میکند، آیا این گیاه در این مسیر از خودش بیگانه میشود؟ به یک معنی بله و به یک معنی نه، بلکه بیشتر به خود میرسد، از خود دانیاش به خود عالیاش میرود. اگر همین گیاه شعور یک انسان را داشته باشد، ما نمیتوانیم بگوییم به دلیل اینکه خودش را رها کرده و از دانه بودن به این صورت درآمده پس از خود بیگانه شده است، بلکه این از خود به سوی خود میرود، و اگر این گیاه دربند این باشد که خودش را به عالیترین مراتب برساند، از خود بیگانه نشده بلکه بیشتر خود را باز یافته است. انسان هم همینطور است، انسان هر چه بیشتر به آن چیزی که صراط مستقیم اوست و کمال اوست وابسته باشد و او را پرستش کند، بیشتر خودش را بازیافته است، و همین حرف است که عرفا از قدیم روی آن تکیه دارند و میگویند خدا یک موجود بیگانه از انسان نیست، انسان هر چه به سوی خدا میرود از خود دانی و پست خودش جدا میشود نه اینکه واقعا از خود جدا میشود، فنای از یک خود است و بقای به خود دیگری. شیخ اشراق میگوید:
هان تا سررشته خرد گم نکنی | خود را از برای نیک و بد گم نکنی | |
رهرو تویی و راه تویی، منزل تو | هشدار که راه خود به خود گم نکنی | |