مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠٩ - نظر مارکس و فوئرباخ نسبت به انسان
[اکنون که دانستیم مسأله «از خود بیگانگی» با مکتب فوئرباخ سازگار است اما با مکتب مارکس ناسازگار است این سؤال مطرح میشود که] چرا فلسفه مارکسیسم به «از خود بیگانگی» معتقد است با اینکه با فلسفه او ناسازگار است؟
جواب این است: اینها برای اینکه بگویند فلسفه مارکس صرفا تلفیق نیست، همیشه برای آراء او سابقهای پیدا میکنند و آراء او را تکامل یافته آن آراء میشمارند.
مثلًا استالین میگوید: قبل از مارکس هم ماتریالیسم و دیالکتیک بود، ولی ماتریالیسم قبل از مارکس، ماتریالیسم قرن هجدهم بود که فوئرباخ تابع آن بود، و دیالکتیک هم دیالکتیک هگل بود، ولی مارکس دیالکتیک هگل را گرفت و پوستههایش را دور ریخت و هسته معقولش را نگهداشت و از ماتریالیسم هم پوستههایش را دور انداخت و هسته معقولش را گرفت، بعد این دو هسته معقول را با یکدیگر توأم کرد، شد «ماتریالیسم دیالکتیک»، که ما گفتیم اتفاقا نتوانسته آن پوستهها را دور بریزد و حتی پوستهترین پوستهها در مکتب مارکس باقی مانده است، یعنی یک چیزهایی در فلسفه مارکس هست که از نظر هگل قابل توجیه است ولی از نظر مارکس قابل توجیه نیست که یکی از آنها مسأله ضرورت پیدایش ضدی از ضد دیگر است که این حرف فقط با فلسفه هگل قابل توجیه است که معقولات انتزاعی را عین خارج میداند. عین همین
ریشه و اساس میدانند؟
جواب: مسلّما ریشه و اساس میدانند. کلماتشان صراحت دارد. اصلا تمام این فلسفه بر همین اساس است. مثلًا مارکس در مورد سوسیالیزم هیچ وقت به عدالت تکیه نمیکند، یعنی از باب اینکه انسان عدالتخواه است و عدالت میخواهد. همه اینها را حرف مفت میداند و سوسیالیزم مبتنی بر این حرفها را «سوسیالیزم تخیلی» میداند. اساسا عدل و ظلم و اینگونه مفاهیم را ذهنی و خیالی میداند و از نظر او هر ظلمی که در زمان خودش حالت آنتیتز داشته خیلی خوب بوده است. از جمله ایرادهایی که به آنها گرفته میشود همین است. مثلًا اگر مالکیت اختصاصی را بد و غیر عادلانه بدانیم، در منطق آن کسی که به ظلم و عدالت قائل است، از همان اول که مالکیت اختصاصی پیدا شده بود بد بوده است؛ اما منطق مارکس میگوید هرچه که جامعه را جلو ببرد خوب است، مالکیت اختصاصی اولی خوب بوده است؛ فئودالیزم در وقتی که آنتیتز بود خوب بود. لذا اینها میگویند اخلاق نسبی است، ظلم و عدل نسبی است، و اینها روی این مسائل تکیه میکنند، یعنی هر شخص مادی باید این جور باشد. اگر از فوئرباخ هم کسی بپرسد که روی چه حسابی برای انسان شرافت قائل هستی با این که به روح عقیده نداری جوابی ندارد. کسی که انسان را یک ماشین میداند نمیتواند برای او شرافت قائل باشد.
آپولو با پنج میلیون قطعه شئ عظیمی هست اما شرافت ندارد.