مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٤ - دو استفاده اساسی مارکس از فوئرباخ
پس طبیعت محصول از خود بیگانگی روح است و انسان مظهر بازگشت مجدد (در سطح بالاتر) همان ایده است به خودش.
نتیجه حرف هگل در باب تفسیر تاریخ این میشود که: با انسان است که تاریخ به وجود میآید و با انسان است که فلسفه تاریخ به وجود میآید، یعنی تاریخ خودش یک واقعیتی دارد و درک واقعیت تاریخ واقعیت دیگری است. خود تاریخ یعنی خود جریان این واقعیت، درک تاریخ یعنی فلسفه تاریخ. به هر حال تاریخ را خود انسان به وجود آورده. مارکس درست نقطه مقابل هگل را میگوید، میگوید: انسان نیست که تاریخ را به وجود آورده، بلکه تاریخ است که انسان را به وجود آورده. حالا میخواهیم ببینیم فاصله این دو فکر: «انسان تاریخ را به وجود آورده» و «تاریخ انسان را به وجود آورده» چگونه طی شد و از چه مراحلی گذشت.
این کار در دو مرحله طی شد، یک مرحله به وسیله فوئرباخ و یک مرحله به وسیله مارکس. از جمله حرفهایی که فوئرباخ از هگل گرفت مسئله «از خود بیگانگی» است که آن را در مورد انسان پیاده کرد نه در مورد ایده؛ و این در تفسیر جامعهشناسانهای بود که از دین کرد که حرفش در دو قسمت خلاصه میشد، یکی اینکه دین را مظهر یا عامل اساسی اینکه انسان خودش را انکار کرد شناخت و یک تفسیر فلسفی و جامعهشناسانه از دین کرد، و قسمت دوم جنبه عملی قضیه است.
جنبه عملی قضیه این است که انسان بار دیگر باید به خودش بازگردد و با انکار دین انسان بار دیگر به خودش بازمیگردد. گفتیم که طرز تفکر فوئرباخ این جور بوده است که در انسان یک سلسله ارزشها (همینهایی که ما آنها را «معنویات» مینامیم) وجود داشته است و مرکز معنویت خود انسان است؛ یعنی این معنویات از قبیل نیکی، زیبایی، درستی و امثال اینها حقایقی است در خود انسان، در بیرون از انسان وجود ندارد، ولی انسان وقتی که میرسد به مرحلهای که خودش را میخواهد انکار کند، در اثر انحطاطی که در جنبههای سفلی وجود خود پیدا میکند، یکمرتبه خودش را پستتر از این میداند که این معنویات را به خودش نسبت بدهد، و از طرفی نمیخواهد که این معنویات را به کلی نفی کند، لذا آنها را در یک موجودی عالیتر و بالاتر از خودش فرض میکند و به اصطلاح فرافکنی میکند، یعنی اینها را در بالا قرار میدهد، در یک آسمان آرمانی قرار میدهد.
آن موجودی که فرض شده است ذاتی است که همه کمالات را در خود جمع دارد