مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٥ - دو استفاده اساسی مارکس از فوئرباخ
همان خداست. پس انسان خودش را انکار و نفی کرده است.
بعد هم گفت: اگر این کار در همان جنبه نظری متوقف میشد خیلی مهم نبود ولی بعد انسان در عمل، به مراسم دینی و پرستش میپردازد و تسلیم میشود و میخواهد خودش را فدای آن مخلوق خودش نماید. این است که انسان از شخصیت خودش تخلیه میشود و شخصیتش از او سلب میشود.
در این زمینهها اینها قاعدتا به ژستهای ناچیز گرایانهای که در ادیان- مخصوصاً نزد عرفا- وجود دارد تکیه میکنند، مثل مسئله «فنا» که در واقع شخص میخواهد خودش «نیست» بشود و «هست» آن (خدا) باشد. این دیگر نهایت از خود بیگانگی و انکار خود و شخصیت خود است. یا مثلًا دعا را یک مظهری از همین انکار انسان خودش را، میدانند، چون دائما به تذلل میپردازد و به ناچیز بودن خود و سلب هرگونه کمال از خود اعتراف میکند، و لهذا عدهای پیشنهاد میکنند که انسان در دعا هم باید قیافه به خود بگیرد (و حالت قهر انقلابی را حفظ کند). قسمت دوم نظر فوئرباخ این بود که: انسان را باید برگرداند به حالت اول، و انسان باید به خودش بازگردد و خودش را مظهر همه اینها بداند و تا حد خدایی باید بالا رود و خودش خدای خودش باشد.
حرفهای فوئرباخ، برای مارکس و مارکسیستها یک مبنای فلسفی برای «اصالت انسان» به وجود آورد. اینها که منکر خدا بودند دلشان میخواست روی انسان کار کرده باشند. این کار را فوئرباخ برای آنها انجام داد؛ و الّا خود آنها مبنایی برای اصالت انسان نداشتند.
قبلًا مادیگرایی مساوی بود با حالت بیارزشی انسان، و ارباب ادیان همیشه مدعی بودند که تکیهگاه انسانیت خداست، اگر ما قائل به خدا بشویم قائل به انسانیت و ارزشهای انسانی میتوانیم بشویم و الّا فلا. اما اینها درست قضیه را برعکس کردند و گفتند اعتقاد به خدا مستلزم نفی انسانیت است و با انکار خداست که انسانیت در جای خودش قرار میگیرد و معنویات انسان از آن خودش میشود. پس فوئرباخ برای یک جنبه از نظریات مارکس که همان جنبه «اومانیستی» آن باشد مبنا درست کرد (علاوه بر خدمتی که از لحاظ الغای جنبههای ایدهآلیستی فلسفه هگل به مارکس کرد).