مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٢ - دو استفاده اساسی مارکس از فوئرباخ
را داشته باشد که این ملازم با خداپرستی است و انسانیت، شرافت اخلاق و این چیزهایی که «ارزشهای انسانی» نامیده میشود آنوقت در انسان برقرار میشود که انسان خداپرست باشد، و انکار خدا مساوی است با سقوط در حیوانیت و شهوتپرستی و خودپرستی و انحطاط. تا قبل از فوئرباخ این مطلب از این نظر یک امر مسلّمی انگاشته میشد که لازمه مادهپرستی سقوط در حیوانیت است. اکنون فوئرباخ نظریهای آورده است که هم فال است و هم تماشا، یعنی از یک طرف خدا را نفی کرده است و از طرف دیگر یک فلسفه برای اخلاق به وجود آورده است که هم میشود انسان شریف و با اخلاق باشد و هم منکر خدا، بلکه اعتقاد به خدا اصول اخلاقی را از انسان سلب میکند، و لهذا اینها میگویند اخلاق دینی اخلاق نیست، چرا اخلاق نیست؟ چون اخلاق آن چیزی است که اگر در انسان، اصالت داشته باشد اگر انسان راستی و درستی و اینها را انجام بدهد به طمع پاداشی که موجود ماورائی میخواهد به او بدهد، تازه شده است موجودی طمّاع. فرق نمیکند طمع از هر جا باشد طمع است و چنین موجودی از طمع وارسته نشده است، بلکه برای یک شئ بزرگتر، از یک شئ کوچکتر دست برمیدارد. بوعلی هم میگوید:«الزهد عند غیر العارف معاملة ما کأنه یشتری متاع الدنیا لمتاع الاخرة» [١]. انسان شریف آن انسانی است که در ماورای اخلاق یک مطامعی نداشته باشد و بدون این مطامع به اخلاق گرایش پیدا کند. پس دین نتوانسته به انسان اخلاق بدهد، یک اخلاق از روی طمع و از روی ترس به وجود آورده که برای جامعه مفید است ولی انسان را بالا نمیبرد. قبلًا میگفتند در مادیگری هیچکدامش نیست، نه اخلاق واقعی و نه اخلاق مفید برای جامعه، بلکه از نظر جامعه هم مادیگری لجام گسیختگی به وجود میآورد.
فوئرباخ آمد برای فلسفه مادی، انسانگرایی به وجود آورد که [از نظر اینها] هم فرد به شرافت خودش میرسد و هم جامعه از انحطاطی که در مادیگرایی مبتذل دچارش میشد، رهایی مییابد.
این مطلب برای مارکس یک تحفه بسیار بزرگی بود، یعنی یک رکن و یک پایه در فلسفه مارکس فلسفه انسانگرایی شد. اینها (مارکسیستها) الآن دم از اومانیسم و انسانگرایی میزنند، منتها بعدا خواهیم گفت که اینها نه در مادیگرایی در حد
[١]. اشارات، ج ٣، نمط نهم (مقامات العارفین).