مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٣ - دو استفاده اساسی مارکس از فوئرباخ
فوئرباخ توقف کردند و نه در انسانگرایی.
از خود بیگانگیای هم که فوئر باخ آورده بود، نزد مارکس گسترش پیدا کرد، به این معنی که او تنها دین را منشأ از خود بیگانگی انسان میدانست، مارکس آمد گفت نه، منحصر در دین نیست، بلکه دین را در درجه دوم قرار داد. مارکس گفت دولت هم یکی از منشأهای از خود بیگانگی انسان است، اگر انسان بخواهد به خود واقعی برگردد و از تمام از خود بیگانگیها رهایی پیدا کند جز سوسیالیسم و کمونیسم که در آن، هم سرمایه نفی میشود و هم دولت و هم دین، راه دیگری وجود ندارد.
بعد باید دید مارکس که از فوئرباخ، هم در مادهگرایی و هم در انسانگرایی پیشتر رفت، چه قدمهایی برداشت. در ناحیه مادهگرایی، او حرف زیادی ندارد. آندره پییتر در این کتاب همین قدر میگوید که فوئرباخ طبیعتگرا بود (که ظاهرا ترجمه «ناتورالیست» باشد) و مارکس مادهگرا شد.
این البته خیلی روشن نیست که فرق میان «طبیعتگرا» و «مادهگرا» چیست؟ ولی از تعبیرات بعدی وی روشن میشود که مقصود این است که فوئرباخ یک مادهگرای سطحی بود و چندان عمقی نداشت، زیرا یک مادهگرایی بود که مادیت را با همان منطقهای قدیم میدید و مادیت او یک مادیت تحولی نبود و نمیتوانست جهان را توجیه کند، ولی ماتریالیسم مارکس که از منطق هگل کمک گرفت، یک ماتریالیسمی است که میتواند جهان را آنچنان که باید توجیه کند، چون بر اساس منطق حرکت است، حرکتی که ناشی از تضاد است و معنای «ناشی از تضاد بودن» این است که جهان خودش خالق خودش است زیرا تضاد لازمه ذات عالم است و همین که لازمه ذات عالم است حرکت را به وجود میآورد. بنابراین جهان یک واقعیت قائم به ذات است بدون اینکه به یک اصل ماورائی احتیاج داشته باشیم.
گفتیم ریشه فلسفه مارکس فلسفه هگل است. مارکس آمد و گفت فلسفه هگل روی سر راه میرفت، ما او را روی پای خودش قرار دادیم، و به تعبیر دیگر یک نوع پیشرویها نسبت به افکار هگل پیدا شد و از او گذشت و یک مراحل دیگری را طی کرد، به این صورت که مارکس اساس فلسفهاش همان مادیت تاریخی است. هگل که به قول اینها پندارگرا بود، فلسفهاش بر این اساس بود که «ایده» (روح) در مرحله اول- که مرحله تصدیق خودش است- به تصدیق خودش پرداخت و بعد به انکار خودش که همان آنتیتز خودش یعنی طبیعت است و بار دیگر که به انکار رسید انسان به وجود آمد.