مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠٨ - فلسفه جدلی یا منطق مارکس
قدمای ما هر حکمی که برای عدالت و راستی و درستی و عفت و نظایر اینها میکنیم، احکام موقت نیست بلکه جاودانه و همیشگی است، از همان اول که عالم بوده است حسن احسان برای احسان و قبح ظلم و عدوان برای ظلم و عدوان ثابت بوده است. ولی مارکسیستها به هیچ اصل اخلاقی ثابت قائل نیستند و میگویند آنچه که امروز اخلاق است در روز دیگر اخلاق نیست و اخلاق در مسیر «شدن» قرار دارد و مارکس هم آن را وابسته به اقتصاد میداند و میگوید در هر زمانی شرایط تولید، اخلاق خاصی را اقتضا میکند.
تا اینجا سه مشخصهای را که برای فلسفه «هستی» و «بودن» ثابت است و قهراً نقطه مقابل آنها برای فلسفه «شدن» ثابت است توضیح دادیم، اکنون در اینجا دو مطلب وجود دارد که باید بیان نماییم.
مطلب اول اینکه گاهی اوقات الفاظ و لغتها سبب یک نوع تعبیرها و تفسیرها میشود که از آن جمله است همین دو کلمه «بودن» و «شدن». برای ما این حرف مفهوم ندارد که بودن را در مقابل شدن قرار بدهیم، چون ما «بودن» را در مقابل «نبودن» قرار میدهیم و برای ما «شدن»، «نبودن» نیست همچنانکه ترکیبی از بودن و نبودن هم نیست. این امر برای ما بسیار ساده است و در فلسفهمان آن را طرح میکنیم که هستی و وجود در ذات خود تقسیم میشود به وجود ثابت و وجود سیال، یعنی وجودی که واقعیتش از نوع «بودن» است و وجودی که واقعیتش از نوع «شدن» است. در فلسفههای ما، در فعل «بودن»، یعنی در ماده فعل «بودن»، زمان وجود ندارد به طوری که هر سه زمان- یعنی بود و هست و خواهد بود- را دربر داشته باشد [١]، بلکه ما از فعل «بودن» یک معنای اعم میفهمیم. بودن اعم است از شدن و شدن خودش نوعی از بودن است. اما اینها از اول، فرضشان بر این است که مفهوم «بودن» مساوی است با مفهوم ثبات یعنی همان چیزی که ما از آن تعبیر به یکنواخت بودن و در دو زمان یکجور بودن میکنیم و اگر در دو زمان یکجور نبود آن وقت دیگر «بودن» نیست بلکه «شدن» است؛ و به همین جهت است که در فلسفه هگل، «شدن» را ترکیب هستی و نیستی میداند، زیرا هستی از نظر او «بودن» یعنی «به یک حال بودن» است، پس هستی و نیستی باید
[١]. این غیر از حرف مرحوم آخوند و حرف برخی از اصولیین است که میگویند در افعال، زمان اخذ نشده است. آنها بحثشان روی صیغه است و بحث ما هم اکنون روی ماده است.