مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠٧ - فلسفه جدلی یا منطق مارکس
است.
مسئله دوم یعنی «حقیقت» هم مسئله بسیار مهمی است و از مسئله تغییرناپذیری روح مهمتر است. مسئله «حقیقت» همان مسئله علم است؛ یعنی آیا ما از دیدگاه حکمت نظری یک سلسله اصول جاودانی داریم که ازلا و ابدا صادق باشند؟ بدون شک فلسفههای ما مبتنی بر وجود چنین اصول جاودانی است. مثلًا اگر میگوییم حاصلضرب دو در دو برابر چهار میشود (٤ ٢* ٢) این مطلب را ازلا و ابدا صادق میدانیم. همه اصولی که ما در فلسفه به کار میبریم چنین است. مثلًا به عنوان یک اصل جاودان و همیشگی «دور» را محال میدانیم و اساساً ما هیچ اصلی را علمی نمیدانیم مگر اینکه به جاودانگی رسیده باشد. ما میگوییم قضایای علوم قضایای حقیقیه است و قضایای حقیقیه برتر از قضایای خارجیه است یعنی هم افراد محققة الوجود و هم افراد مقدّرة الوجود را شامل میشود و زمان و مکان را درمینوردد. اما مارکسیستها میگویند نه، هر چیزی که حقیقت است برای مدت موقت حقیقت است، در مدت دیگر غیر حقیقت است [١].
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا آنها نمیتوانند در علوم به قواعد کلی ثابت و غیر متغیر قائل باشند؟ پاسخ این است که نه، نمیتوانند قائل باشند و این هم لازمه ماتریالیسم از یک طرف و منطق دیالکتیک از طرف دیگر است و حال آنکه عملا اصول ثابت دارند؛ یعنی از لحاظ اصولی که به آن معتقد هستند و از لحاظ منطقی و نظری نباید قواعد و اصول ثابت داشته باشند ولی عملا چنین اصول ثابتی را دارند که البته این خود، اشکال است و از جمله ایرادهایی که ما در اصول فلسفه مطرح کردهایم و دیگران نیز آن را عنوان کردهاند همین است که لازمه اصول این مکتب این است که خود این مکتب هم ثابت نباشد و بعداً تبدیل به مکتب دیگر بشود یعنی مانند اموری است که از وجودش عدمش لازم میآید.
مسئله سوم، مسئله اصول اخلاقی است که مسئله بسیار مهمی است. قدمای ما به چیزی قائل هستند به نام «حکمت عملی». آنها آنچه را که به اخلاق و تدبیر منزل و جامعه تعلق دارد «حکمت» میدانند؛ یعنی اینها را یک سلسله حقایق جاودانه میدانند که عقل انسان با قطعنظر از شرایط خاص ذهنی و عینی اینچنین حکم میکند. از نظر
[١]. در اصول فلسفه و روش رئالیسم روی این مسئله بسیار بحث شده است.