مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠٦ - فلسفه جدلی یا منطق مارکس
بر خلاف فلسفه قبل با زمان درآمیخته است. هراکلیت میگفت: «همه چیز جاری است. هرگز نمیتوان در یک رودخانه دوبار آبتنی کرد». حکمتی است مبتنی بر تحول که به طور مستقیم به فلسفه تاریخ منجر میشود در صورتی که فلسفه پیشین به منطق میانجامید. این فلسفه فلسفهای ساکن نیست بلکه دارای تحرک است. هگل میگوید: شدن، نخستین اندیشه قابل لمس است و لذا نخستین شناخت ذهنی است در حالی که هستی و نیستی مفاهیم انتزاعی توخالی هستند.»
میبینیم که مؤلف این کتاب یک برداشت کلی از همه فلسفههای جهان دارد- که البته این برداشت مختص به او نیست و در اروپا شایع است- و میگوید همه فلسفههایی که از قدیم تا عصر حاضر به وجود آمده است با تمام اختلافهایی که با یکدیگر دارند در دو گروه و دو شاخه قرار میگیرند: ١. فلسفههایی که مبتنی است بر بودن ٢. فلسفههایی که مبتنی است بر شدن. فلسفههای نوع اول را فلسفه هستی یا بودن و یا فلسفه پندار [١] میخواند و فلسفههای نوع دوم را فلسفه شدن یا فلسفه زندگی مینامد. به عقیده اینها قهرمان فلسفه «بودن» در قدیم ارسطو و قهرمان فلسفه «شدن» هراکلیت بوده است.
آنگاه سه مشخصه برای فلسفه نوع اول ذکر میکند: ابدیت تغییرناپذیر روح [٢] ابدیت تغییرناپذیر حقیقت، ابدیت تغییرناپذیر اصول اخلاقی؛ یعنی فلسفه «بودن» به سه جاودانگی معتقد است: جاودانگی روح، جاودانگی حقیقت و جاودانگی اصول اخلاقی، برعکس فلسفه «شدن» که روح را یک امر موقت میداند، حقیقت را هم موقت میداند و اصول اخلاقی را نیز نسبی میداند.
در مورد مسئله اول که تغییرپذیری یا تغییرناپذیری روح مطرح است، مقصود این نیست که این دو نوع فلسفه هر دو به روح معتقدند ولی یکی از آندو آن را تغییرناپذیر و دیگری تغییرپذیر میداند، بلکه مقصود این است که یکی از این دو فلسفه اساساً روح را منکر است و روح را خود ماده و خاصیت ماده میداند و چون هر چه که به ماده تعلق دارد و خاصیت ماده است تغییرپذیر است پس روح هم تغییرپذیر
[١]. البته مقصود از «پندار»، خیال محض نیست و این را خود آندره پییتر در ضمن عباراتی که از او نقل کردیم تشریح میکند.[٢]. در اینجا روح را اعم از خدا و روح میداند.