معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٥٣ - حقيقت شوق به لقاى خدا
مىكنند.و هر روز،شوق ايشان زياد مىشود.
اى داود!كسانى كه رو از من گردانيدهاند اگر بدانند چگونه است انتظار من از براى آنها و مهربانى من به ايشان و شوق من به ترك كردن ايشان معاصى را هر آينه از شوق خواهند مرد و بندبند ايشان از دوستى من از هم جداى خواهد شد». [١]
و در بعضى از اخبار قدسيّه رسيده است كه:«مرا بندگانى هست كه ايشان مرا دوست دارند و من ايشان را دوست دارم.و ايشان مشتاق مناند،من مشتاق ايشان.ايشان مرا ياد مىكنند و من ايشان را.و اوّل عطاى من به ايشان آن است كه:نور خود را به دل ايشان مىافكنم،پس ايشان از من خبر مىدهند همچنان كه من از ايشان خبر مىدهم.و اگر آسمانها و زمينها را در ترازوى ايشان نهم در حقّ ايشان كم مىشمارم و رو به ايشان مىآورم.و كسى كه من رو به او آورم احدى نمىداند كه چه مىخواهم به او عطا كنم». [٢]
حضرت امام جعفر صادق-عليه السّلام-مىفرمايد كه:«مشتاق،طعام نمىخواهد.و از شرابى لذّت نمىيابد.و او را خواب راحت نمىبرد.و به خويش و پيوندى،أنس نمىگيرد.و در خانهاى مأوى نمىكند.و در آبادانى ساكن نمىشود.و جامههاى نرم نمىپوشد.و شب و روز،خدا را عبادت مىكند.و به زبان شوق به او راز مىگويد.و درددل خود را به او عرض مىكند.همچنان كه موسى بن عمران در وقتى كه به ميعاد پروردگار مىرفت از شوق،چهل شبانه روز چيزى نخورد و نياشاميد و نخوابيد و خواهش به هيچ يك از اينها نداشت.
پس چون به ميدان شوق قدم گذارى نفس خود را چهار تكبير بگو و آرزوها و مرادهاى دنيا را وداع كن.عادت و رسوم را بگذار و احرام از غير شوق خدا ببند.و همه چيز ديگر را بر خود حرام كن و در ميان حيات و ممات خود زبان تسليم بگشا و بگو:
«لبيّك،الّلهم لبيّك». [٣]
سركويش هوس دارى هوا را پشت پايى زن
در اين انديشه يك رو شو دو عالم را قفايى زن
بساط قرب مىجويى خرد را الوداعى گو
وصال دوست مىخواهى بلا را مرحبايى زن
قدم به راه طلب چون نهى ز جان بگريز
كه شرط راه بود جان من شكيبايى
[١] محجة البيضاء،ج ٨،ص ٥٩.و احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٧٨.
[٢] جامع السعادات،ج ٣،ص ١٣٠.
[٣] مصباح الشريعه،ص ٥٢٩ باب ٩٨.