معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٥٢ - حقيقت شوق به لقاى خدا
آن است كه:اصل هر نور و سعادات و بهجتى،يقين قطعى اجمالى هست به اينكه واجب الوجود در غايت عظمت و جلال و قدرت و كمال،و تامّ فوق تمام است.و جميع ماسواى او به اشرف انحاء صدور از او صادرند.و موجودى بجز او و صفات و افعال او در سراى هستى وجود ندارد.و ذات مقدّس او ذاتى است كه هيچ عقلى ادراك آن را نمىتواند كرد.و هيچ مدرك و ذهنى به كنه آن نمىتواند رسيد.بلكه هر چه تصوّر كنند از آن بالاتر است.همچنين صفات كماليّه آن و صفات كمالات او از عظمت و جلال و قدرت و كمال و علم و حكمت و غير اينها غير متناهى است و از براى آنها حدّى و نهايتى نيست.و آنچه علم او به آن تعلّق گرفته از مخلوقات،نهايتى ندارد.
پس هر كه اين را يقين كند و بداند كه:اين عالم را اصلا در پيش عالم آخرت قدر و نسبتى نيست.و اينكه الطاف و كرامات الهيّه مخصوص بندگانى است كه نسبت خود را به پروردگار شناختهاند و دانستهاند كه:شرافت و كمالى نيست مگر معرفت او.و با وجود اين،اخلاق ذميمه را از خود سلب نمايد و به اوصاف فاضله متّصف گردد.و مواظبت بر طاعات و عبادات لازمه كند.و از گناهان كبيره اجتناب لازم شمارد.پس هر كه چنين كرد به اصل هر سعادت و نور و بهجتى رسيده است.
و چون بيان شوق به لقاى الهى را دانستى بدان كه:-همچنان كه اشاره شد-آن افضل مراتب شوق،و كليد ابواب سعادات،و سرمايه وصول به مرادات است.در بعضى از كتب سماويّه است كه:«خداى-تعالى-مىفرمايد:شوق خوبان به لقاى من به طول انجاميد و من به ملاقات ايشان شايق ترم».
و در اخبار داود-عليه السّلام-وارد است كه:«من دلهاى مشتاقين را از نور خود آفريدم.و به داود وحى شد كه:اى داود!تا چند بهشت را ياد مىكنى و شوق به من را مسئلت نمىنمايى؟داود عرض كرد كه:پروردگارا!مشتاقان به تو چه كساناند؟فرمود:
كسانى هستند كه ايشان را از هر كدورت و غبارى صاف نمودهام.و روزنهها در دل ايشان گشودهام،كه از آنها به من نظر مىكنند.و من دلهاى ايشان را به دست خود بر مىدارم و در آسمان مىگذارم.و ملائكه را مىطلبم چون جمع شدند سجده مرا مىكنند من مىگويم شما را جمع نكردم كه سجده مرا كنيد خواستم كه دلهاى مشتاقان خود را به شما نمايم و به آنها بر شما مباهات كنم.و دلهاى ايشان در آسمان من از براى ملائكه من مىدرخشد چنانچه خورشيد از براى اهل زمين مىدرخشد.
اى داود!من دل مشتاقان خود را از رضوان خود خلق كردهام و به نور جمال خود پروريدهام.و آنها را از براى حديث خود فرا گرفتهام.و بدنهاى ايشان را در زمين، محل نظر خود قرار دادهام.و راهى از دلهاى ايشان به خود بريدهام كه نگاه به من