معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٦٤ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
نيست و هرگز فكر فرداى خود نمىكند.و از اين بالاتر آن است كه هميشه اوقات مرگ در نظر او حاضر است.و چنين كسى هر نمازى كه مىكند نماز وداع كنندگان دنياست.
«حضرت پيغمبر-صلّى اللّه عليه و آله-از حقيقت ايمان،از يكى از صحابه سؤال كرد.عرض كرد كه:هرگز قدمى بر نمىدارم كه اميد برداشتن قدمى ديگر داشته باشم». [١]
و اكثر مردمان،خاصّه در اين زمان،طول أمل بر ايشان غالب شده و چنان از فكر مردن بيرون رفتهاند كه هرگز آن را از براى خود گمان نمىكنند.و عجبتر آنكه:هر چه سنّ ايشان زيادتر مىشود و به سفر آخرت نزديكتر مىگردند حرص و طول أمل ايشان زيادتر مىشود،همچنان كه در اكثر پيران عصر مشاهده مىكنيم.
مار بودى اژدها گشتى دگر
يك سرت بود اين زمانى هفت سر
و از اين غافلاند كه:انسان چون از مادر متولّد شد هر نفسى كه مىكشد قدمى به قبر نزديك مىشود.و چون أيّام جوانى گذشت هر روز چشم او ضعيف،و قواى او به تحليل مىرود.پس كسى كه سنّ او به حدود چهل سالگى رسيد ديگر فكر دنيا كردن او از غفلت و فريب شيطان است،زيرا أيّام لذّت و كامرانى گذشت و روزگار نشاط و شادمانى سرآمد.هر روز عضوى از او كوچ مىكند،و هر سالى قوّتى از او بار سفر نيستى مىبندد،و آن بيچاره از اين غافل و در فكر باطل است.
چو دوران عمر از چهل در گذشت
مزن دست و پا كآبت از سرگذشت
چو باد صبا بر گلستان وزد
چميدن [٢] درخت جوان را سزد
نزيبد تو را با جوانان چميد
كه بر عارضت صبح پيرى دميد
نشاط آنكه از تو رميدن گرفت
كه شامت سپيده دميدن گرفت
تو را برف باريد بر پرّ زاغ
نشايد چو بلبل تماشاى باغ
تو را تكيه،اى جان من بر عصاست
دگر تكيه بر زندگانى خطاست
دريغا كه فصل جوانى گذشت
به لهو و لعب زندگانى گذشت
دريغا چنان روح پرور زمان
كه بگذشت بر ما چو برق يمان
جوانى شد و زندگانى نماند
جهان كو همان چون جوانى نماند
بنال اى كهن بلبل سالخورد
كه رخساره سرخ گل گشت زرد
چو تاريخ پنجه برآمد به سال
دگر گونه شد بر شتابنده حال
گهى دل به رفتن گرايش كند
گهى خواب را سر ستايش كند
سر از لهو پيچيد و گوش از سماع
كه نزديك شد كوچگه را وداع
[١] احياء العلوم،ج ٤،ص ٣٩٠.
[٢] خراميدن،راه رفتن به ناز و كرشمه.