معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٧١ - نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله
مقدرات سبحانى راضى مىسازد تا راحت حال و سعادت مآل به جهت او حاصل گردد.
دوم آنكه:خوف او از امرى باشد كه وجود آن احتمالى باشد و ممكن باشد كه وقوع نيابد،و شدن و نشدن آن در دست آن شخص نباشد.اين خوف نيز مانند اول خلاف مقتضاى عقل و از نادانى و جهل است،بلكه اين از اولى بدتر است.زيرا كه هر دو شريكاند در اينكه علاج و چاره آن در دست آدمى نيست.و مع ذلك در اين نوع احتمال مىرود كه آن امر وقوع نيابد و متحقق نشود.
آرى الليلة حبلى(سحر تا چه زايد شب آبستن است)هر لحظه فلك را گردشى است و روزگار را رنگى،و پروردگار مهربان را الطاف خفيه از حد بيرون و از نهايت افزون است.
بلى نبود در اين ره نااميدى
سياهى را بود روز سفيدى
ز صد در،گر اميدت بر نيايد
به نوميدى جگر خوردن نشايد
سوم آنكه:خوف او از امرى باشد كه سبب آن در دست آن شخص باشد اما هنوز سبب آن يافت نشده باشد و از اين ترسد كه مبادا فلان اثر بر آن مترتب شود.و علاج آن،آن است كه:مراقب احوال خود باشد كه اين امر از او صادر نشود و مرتكب عملى كه از عاقبت آن ترسد نگردد.و در هر كارى عاقبت آن را ملاحظه نمايد،و جانب بد آن را به نظر آورد،و به محض ملاحظه يك طرف اكتفا نكند.و اگر بعد از صدور آن فعل،تشويش عاقبت آن را داشته باشد از نوع دوم خواهد بود.
چهارم آنكه:خوف او از چيزهائى باشد كه طبع از آن بدون سبب و جهت وحشت مىكند،مثل جن و ميت،خصوصا در شب در حالت تنهائى.و منشأ اين خوف غلبه قوۀ واهمه و قصور عقل و مدرك است،و دلالت بر ضعف نفس مىكند.
و بر عاقل لازم است كه اندكى با خود تأمل كند كه امثال اين امور به چه سبب باعث تشويش و خوف مىشوند.كسى كه در زندگانى او با قوّت و قدرت از او نمىترسيدى بلكه از حرب و مجادله او احتراز نمىكردى چگونه از بدن ميت بىحس و حركت او خوف مىكنى؟!و كجا ديده و يا شنيدهاى كه مرده بر زنده حمله كرده باشد و بر او غالب شده باشد؟!و جنّى كه در ميان علما در وجود آن خلاف است تو به چه دليل يقين بر وجود او كردى؟.و بعد از آنكه موجود باشد به چه سبب در مقابل تو در مىآيد خود را به تو مىنمايد؟و اگر هم نمود به چه دشمنى و عداوت در صدد ايذاء تو بر مىآيد؟و اگر هم در صدد آن برآيد به كدام قوت بر تو غالب مىگردد؟آخر نه انسان اشرف ممكنات و اكثر آنها مطيع و منقاد اويند به چه جهت اشرف كاينات با وجود اين