معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٨٣٠ - صبر حضرت ايّوب(ع)
ايّوب مىشنيد و تسبيح خداى-تعالى-مىكرد.
ناگاه معلّم پسران او با آه و افغان در رسيد كه:دوازده پسرت مهمان برادر بزرگ بودند كه سقف خانه بر سرايشان فرود آمد و همه را فنا كرد.در آن وقت اندكى حال بر ايّوب بگرديد كه به هوش آمد و به سجده افتاد و گفت:الهى!چون تورا دارم همه چيز دارم.امّا چون مال و فرزندانش برفت انواع بلا و بيمارى به او رو نهاد و او تن خود را هدف تير بلا ساخت و سينه سپر كرده به زبان حال مىگفت:
هين بگو كمتر سر و اشكنبهاى
رفته گير از كنج خوان يكحبّهاى
جام بلا نوش مىكرد و به رضاى دوست خشنود بود تا كرم به بدن مبارك او افتاد و دوستان از او نفرت كردند.و آشنايان از صحبت او پاكشيدند.و به بلاى فقر و بىچيزى مبتلا شد.
و«رحيمه»،زن او كه از اولاد يوسف پيغمبر بود و در جمال،آيتى از مصحف يوسفى بود،به خانهها تردّد مىكرد و خدمتكارى مردمان مىنمود و از مزد خود دوا و غذاى ايّوب را سرانجام مىداد.
و چون مدّتى مديد بر اين بگذشت شيطان به صورت پيرى به آن شهر آمده و به مردم نمود كه:اين زن،چون خدمت ايّوب را مىكند به هر خانه كه در آيد اهل آن خانه به آن مرض مبتلا شوند.
پس رحيمه را به خدمتكارى خود راه ندادند و امر بر ايشان تنگ شده گرسنگى،علاوه بر ساير مصيبتها گرديد. [١]
ايوب-عليه السّلام-به زن خود گفت كه:مرا به آن فضايى بر كه هر روز خوان مىنهادم و مردم مىخوردند و در آنجا بخوابان شايد كسى متذكّر آن ايّام شود و مرا طعامى دهد.
چون رحيمه وى را به آنجا رسانيد شيطان به مردم گفت كه:از تعفّن مرض ايّوب اهل اين شهر مبتلا خواهند شد.
پس مردم از دور،احاطهاش كردند و به سنگ خاره بدن او را خستند.
ناچار رحيمه او را برداشت و بر سر راهى گذاشت تا چند نفر از آنجا گذشته وى را امداد كردند.و به دهى ديگر رسانيدند.و از آنجا نيز ايشان را رانده به دهى ديگر رفتند.
و همچنين از دهى به دهى مىراندند.ايّوب به قوّت قلب صبر مىكرد و رحيمه به مزدورى و گدايى تحصيل قوتى مىنمود تا چندين سال بدين منوال گذرانيدند.و گوشتهاى بدن مبارك او تمام بريخت.
[١] بحار الأنوار،ج ١٢،ص ٣٥٤.