معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٨٢٩ - صبر حضرت ايّوب(ع)
از يكى از بزرگان پرسيدند كه:«هرگز در دنيا لذّتى يافتهاى؟گفت:بلى روزى در مسجد جامع شام بودم و چنان بيمارى و فقر به من روى آورده بود كه شرح آن نمىتوانم كرد.عاقبت به مرض اسهال مبتلا شدم و از تعفّن من احدى پيرامون من نمىگشت،تا روزى خادم مسجد آمد و سرپايى به من زد و از بسيارى شپش و عفونت من نتوانست مرا بردارد،ريسمانى به پاى من بست و كشان كشان به بيرون مسجد آورده مرا بينداخت و رفت.در آن وقت چنان لذّتى در خود يافتم كه ما فوق آن متصوّر نيست».
صبر حضرت ايّوب-عليه السّلام-
حضرت ايّوب كه پيغمبر خدا بود چندين سال به انواع بلاها مبتلا شد.
مروى است كه:«چهل سال پيش از بلا در نعمت و رفاهيّت بود و روزى هزار خوان از مطبخ او مىآوردند و در فضايى مىگذاردند و مردمان مىخوردند و مىرفتند». [١]
و به روايتى:«بيست هزار اسب در طويلۀ او بود به سواى آنچه در رمه بود.و زراعت او به قدرى بود كه امر فرموده بود هيچ حيوانى و انسانى را از زراعت او منع نكنند تا هر يك هر چه خواهند منتفع شوند». [٢]
و با وجود اين،محصول او به قدرى بود كه:كفايت مئونت او را كردى و چهار صد غلام ساربانى او مىكردند.
روزى جبرئيل گفت كه:«اى ايّوب!ايّام راحت،سر آمد و زمان محنت رسيد آماده بلا باش.گفت:باك نبود ما تن به رضاى دوست داديم».
چون همه اجزايم از انعام او
رستهاند از غرق دانه دام او
گر ز تلخى مىكند فرياد و داد
خاك عالم بر سر اجزام باد
ايّوب چند گاه منتظر بود تا روزى نماز صبح گزارده پشت به محراب رسالت باز داده بود كه ناگاه فريادى بر آمد و شبان از در درآمد فرياد كنان.پرسيد:اى شبان!ترا چه شده است؟گفت:سيلى از دامن كوهسار درآمد و تمام گلّه را به دريا راند.
شبان در اين سخن بود كه ساربان رسيد با جامه چاك زده و گفت:صاعقهاى وزيد و همه شتران را هلاك گردانيد.
مقارن آن حال،باغبان آمد هراسان و گفت:سمومى آمد و جمله درختان را بسوخت.
[١] جهت آگاهى از زندگى و حالات حضرت ايّوب-عليه السّلام-مراجعه شود به:بحار الأنوار،ج ١٢، ص ٣٧٢-٣٣٩.و تفسير البرهان،ج ٤،ص ٦١-٥١.
[٢] تفسير البرهان،ج ٤،ص ٥٤.