معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٩ - مقام اوّل عدالت
كه نهايت از براى آنها نيست،و شكى نيست كه:وحدت،اشرف از كثرت،و هر چه به آن نزديكتر،افضل و اكمل،و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است،و آنچه مشاهده مىشود از تأثير اشعار موزونه،و نغمههاى متناسبه به جهت تناسبى است كه ميان اجزاى آنها واقع،و نوع اتحادى كه فيما بين آنها حاصل است،و جذب قلوبى كه در صور جميله و وجوه حسنه است،به جهت تناسب اعضا و تلايم اجزاى آنهاست.
پس اشرف موجودات«واحد حقيقى» [١]است كه دامن جلالش از گرد كثرت منزّه، و ساحت كبريائيش از غبار تركيب مقدس است،افاضه نور وحدت بر هر موجودى به قدر قابليتش را ادا نموده،همچنان كه پرتو وجود هر صاحب وجودى از اوست.پس هر گونه وحدتى كه در عالم امكان،متحقق است،ظلّ«وحدت حقه»او،و هر اتحادى كه در امور متباينه حاصل،از اثر يكتائى اوست.
اى هر دو جهان محو خود آرايى تو
كس را نبود ملك به زيبائى تو
يكتائى تو باعث جمعيت ما
جمعيت ما شاهد يكتائى تو
و هر چه از تركيب و كثرت دورتر و به وحدت نزديكتر،افضل و اشرف است،بلكه چنانچه اعتدال و وحدت عرضيه ما،كه پرتو وحدت حقيقيه است نبودى دايره وجود تمام نشدى.چون اگر نوع اتحاد فيما بين«عناصر اربعه»، [٢]كه امّهاتند هم نرسيدى، «مواليد ثلاث»[١]از ايشان متولد نگرديدى،و اگر از براى بدن انسانى اعتدال مزاجى حاصل نشدى،«روح ربانى و نفس قدسى»به آن تعلق نگرفتى،و از اين جهت است كه:
چون مزاج را اعتدال لايق از دست رفت،نفس از آن قطع علاقه مىنمايد،بلكه نظر تحقيق مىبيند كه:در هر چه حسن و شرافتى است به واسطه اعتدال و وحدت است،و آن امرى است كه مختلف مىشود به اختلاف محل.پس در اجزاى عنصريه ممتزجه آن را اعتدال مزاجى گويند،و در اعضاى انسانيه حسن و جمال،و در حركات،«غنج» و«دلال»، [٣]در نگاه،«عشوۀ»روح افزا،و در آواز،نغمه دلربا،در گفتار فصاحت است، و در ملكات نفسانيه عدالت،در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعى نامى،و در
[١] مراد از«واحد حقيقى»،«واحد من جميع الجهات»و«وحدت حقّه و حقيقيّه»ذات حق-متعال-است.
[٢] مراد:هوا،آتش،خاك و آب است كه از آنها به اسطقسّ هم تعبير مىكنند.فرهنگ معارف اسلامى،ج ٢،ص ١٣٤٦.
[٣] ناز و كرشمه.