معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧١٨ - اجتماع همه اسباب محبّت در حقّ پروردگار
كدام مور،دانه كشيد كه نه از خرمن احسان او است.و كدام مگس نوشى چشيد كه نه از شهد شكرستان او.
«اديم» [١] زمين سفرۀ عام اوست
بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست
چنان پهن خوان كرم گسترد
كه سيمرغ در قاف روزى خورد
ز ابر افكند قطرۀ سوى«يم» [٢]
ز صلب آورد نطفۀ در شكم
از آن قطره لؤلؤ،لا لا كند
و زين صورتى سر و بالا كند
و امّا سبب چهارم:كه حسن و جمال و تماميّت و كمال باشد.پس حاجت به بيان نيست كه جمال خالص،و كمال مطلق منحصر در ذات پاك حقّ-جلّ شأنه-است.و هر جمالى در پيش آئينه جمال ازلى زشت و زبون،و هر كمالى نسبت به كمال لم يزلى پست و دون است.هر جمالى نگرى به صد نقص گرفتار،و هر حسنى بينى عيب آن بيش از هزار.جمال جميل مطلق است كه از همۀ شوائب و نقص مبرّا،و حسن اوست كه از جملۀ عيوب و قصور معرّا است.نه بالاتر از جمالش جمالى تصوّر توان كرد،و نه بهتر از حسنش به حسنى توان پىبرد.پس اگر جمالى مشوب به چندين هزار نقص،سزاوار محبّت باشد،پس چگونه خواهد بود جمال خالص مطلق كه بالاتر از آن متصوّر نباشد.
باده خاك آلودتان مجنون كند
صاف اگر باشد ندانم چون كند
با وجود اينكه هر جا جمال زيبايى است شاهدى است از دست مشّاطۀ عنايت او آراسته.و هر جا قامت رعنايى است سروى است كه از چمن قدرتش برخاسته.غمزۀ «غمّاز» [٣] تركان«ختائى» [٤] را بجز او،كه خون ريزى آموخت.و عشوۀ دلفريب شوخان عراقى را به غير از او،كه شيوۀ دلبرى ياد داد.
گر«غاليه»[١] خوشبو شد،در گيسوى او پيچيد
ور«وسمه» [٥] كمانكش شد،در ابروى او پيوست
صورت هر محبوبى رشحهاى از رشحات جمال بىعيب اوست.و چهرۀ هر مطلوبى نمونهاى از عكس حسن بىنقص او.
از او يك لمعه بر ملك و ملك تافت
ملك سرگشته خود را چون فلك يافت
همه«سبّوحيان» [٦]،سبّوح جويان
شدند از بىخودى سبّوح گويان
[١] روى زمين.
[٢] دريا.
[٣] اشاره كننده با چشم و ابرو.
[٤] نام قديمى چين شمالى.
[٥] رنگى كه زنان به ابروهاى خود مىكشند.
[٦] تسبيح كنندگان خدا.