معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٦١ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
و سبب دوّم از براى طول أمل،محبّت دنياى دنيّه و أنس به لذّات فانيه است،زيرا آدمى چون انس به شهوات و لذّات گرفت و در دل او دوستى مال و منال و أولاد و عيال و خانه و مسكن و املاك و مراكب و غير اينها جاىگير شد،و مفارقت از آنها بر او گران گرديد دل او به زير بار فكر مردن نمىرود.و از تصوّر مرگ خود،نفرت مىكند.و اگر گاهى به خاطر او خطور كند خود را به فكر ديگر مىاندازد.و از مشاهده كفن و كافور كراهت مىدارد.بلكه دل خود را پيوسته به فكر زندگانى دنيا مىاندازد.و خود را به اميد و آرزو تسلّى مىدهد.و از ياد مرگ غفلت مىورزد.و تصوّر نزديك رسيدن آن را نمىكند.و اگر احيانا ياد آخرت و اعمال خود افتاد و مردن خود را تصوّر نمود،نفس أمّاره و شيطان او را به وعده فريب مىدهد.
پس مىگويد كه:امر پروردگار دراز است و هنوز تو در اوّل عمرى،حال چندى به كامرانى و جمع اسباب دنيوى مشغول باش تا بزرگ شوى در آن وقت توبه كن و مهيّاى كار آخرت شو.چون بزرگ شد گويد:حال جوانى،هنوز كجاست تا وقت پيرى،چون پير شوى توبه خواهى كرد و به اعمال صالحه خواهى پرداخت.و اگر به مرتبه پيرى رسيد با خود گويد:ان شاء اللّه اين خانه را تمام كنم،يا اين مزرعه را آباد نمايم،يا اين پسر را داماد كنم،يا آن دختر را جهازگيرى نمايم بعد از آن دست از دنيا مىكشم و در گوشهاى به عبادت مشغول مىشوم.و هر شغلى كه تمام مىشود باز شغلى ديگر روى مىدهد.و همچنين هر روز را امروز و فردا مىكند تا ناگاه مرگ،گلوى او را بىگمان مىگيرد و وقت كار مىگذرد.
روزگارت رفت زينگون حالها
همچو«تيه»[١] و قوم موسى سالها
سال بىگه گشت و وقتت گشت طى
جز سيه روئى و فعل زشت نى
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا به كلّى نگذرد ايام كشت
هين و هين اى راه رو بىگاه شد
آفتاب عمرت اندر چاه شد
اين قدر عمرى كه ماندستت بتاز
تا بزايد زين دو دم عمر دراز
تا نمردهست اين چراغ با گهر
هين فتيلهاش ساز و روغن زودتر
و اين بيچاره كه هر روز به خود وعده فردا مىدهد و به تأخير مىگذراند غافل است از اينكه:آنكه او را وعده مىدهد فردا هم با او است.و دست فريب او دراز است.بلكه هر روز قوّت او بيشتر مىشود و اميد اين،افزون مىگردد،زيرا اهل دنيا را هرگز فراغت از شغل حاصل نمىشود.و فارغ از دنيا كسى است كه به يكبارگى دست از آن بردارد و آستين بر او افشاند.