معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٨٥ - فضيلت و شرافت فقر و فقرا
برهم زنى وقت كوچ غنى و فقير يكساناند».
شنيدهايم كه محمود غزنوى [١]شب دى
شراب خورد و شبش جمله در سمور[١]گذشت
گداى گوشه نشينى لب تنور گرفت
لب تنور بر آن بينواى عور [٢]گذشت
على الصباح بزد نعرهاى كه اى محمود
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
جانا دنيا چون«برق خاطف» [٣]در گذر است.و لحظهاى آن را توقف نيست.به لقمه نانى سيرى،و به شربت آبى سيراب.چنان تصوّر كن كه در آنچه از عمر تو گذشته است تمام اموال دنيا از تو بود،و همه نعمتها را صرف نمودى،ببين حال تو با آن فقيرى كه به نان جوى قناعت كرد چه تفاوت دارد؟و آينده را هم كه نمىدانى چه نوع خواهد بود.
در حدود رى يكى ديوانه بود
سال و مه كردى به كوه و دشت گشت
در تموز[٢]و دى به سالى يك دو بار
جانب شهر آمدى از سوى دشت
گفتى اى آنانكه تان آماده بود
گاه قرب و بعد از اين زرينه طشت
توزى [٤]و كتان[٣]به گرما پنج و شش
قاقم[٤]و قندر،[٥]بسرما هفت و هشت
راحت هستى و رنج نيستى
بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت
[١] رجوع شود به پاورقى صفحه ٣٤٢.
[٢] لخت و برهنه.
[٣] آنچه كه چشم را خيره كند.
[٤] پارچه نازك و شبكه دار.