معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٢١٣ - نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله
كه مرض او زياد گردد.
پس در مثل روزگار ما بايد سعى در بيان اسباب ترس و خوف نمود،و مردم را از عذاب الهى ترسانيد.نه اينكه قصد از موعظه،دست آوردن دل مردم،و چشم داشت آفرين و تحسين از ايشان باشد،و از اين جهت ذكر اسباب اميدوارى را كنند و خود و مردم را به هلاكت افكنند.
و اما در مقامى كه از اين عائله نباشد و باعث جرأت بر معصيت نگردد شبههاى نيست كه بندگان را به خدا اميدوار نمودن اولى و افضل است،زيرا كه طاعت با اميد،به مراتب بالاتر و بهتر است از طاعتى كه از ترس باشد.و مقربترين مردم در نزد خدا كسى است كه:او را بيشتر دوست داشته باشد.و دوستى و اميد به هم مىرسد،نه ترس.
و از اين جهت خدا قومى را سرزنش كرده است به بدگمانى به خدا.
و در اخبار پيشينيان رسيده است كه:«خداوند عالم به داود-عليه السّلام-وحى فرستاد كه:دوست دار مرا و هر كه مرا دوست دارد،و مردم را دوست من كن.عرض كرد پروردگارا!چگونه مردم را دوست تو كنم؟فرمود كه:نيكوئيهاى مرا به ايشان ذكر كن و نعمتها و احسان مرا بيان نما و به ياد ايشان بياور». [١]
يكى از بزرگان دين هميشه راههاى اميدوارى به خدا را از براى مردم ذكر مىكرد، وقتى از دنيا رفت او را در خواب ديدند گفت:«مرا بردند در موقف خطاب پروردگار باز داشتند،خطاب رسيد كه:چه چيز تو را بر اين داشت كه پيوسته مردم را به طمع و اميدوارى وامىداشتى؟عرض كردم كه:خواستم دوستى تو را در دل ايشان جاى دهم.
خداى-تعالى-فرمود كه:من تو را آمرزيدم». [٢]
بلى چگونه رجاء،افضل از خوف خدا نباشد و حال آنكه آبخور صفت رجاء از درياى رحمت است و آبخور صفت خوف از درياى غضب.و كسى كه ملاحظه صفات مقتضيه لطف و رحمت را نمايد محبت بر او غالب مىشود.و مقامى از مقام محبت الهى بالاتر نيست.
و اما خوف،موقوف است به التفات به صفات مقتضيه غضب،و از آن محبتى چندان حاصل نمىشود.بلى چون معاصى و غرور بر خلق غالب است-خصوصا به اهل اين زمان-پس اصلح به حال ايشان غلبه خوف است،به قدرى كه ايشان را به طاعت وابدارد،و شهوات دنيويه را بر ايشان تلخ كند،و دل ايشان را از اين خانه غرور بگسلاند،و خاطر ايشان را از علايق اين عالم سرد كند.
[١] بحار الأنوار،ج ٧٠،ص ٢٢،ح ١٩.
[٢] احياء العلوم،ج ٤،ص ١٢٦.