شرح رسالة المشاعر - اللاهيجي، محمد جعفر - الصفحة ٤٥٨
قوله: «فما وضعناه أوّلا من أنّ في الوجود علة و معلولا» إلى آخره، إشارة إلى أن لا مغايرة بالحقيقة بين وجود الحقّ و وجود الممكن كما هي معتبرة بين العلّة و المعلول [١]، كما يقال فى تعريف العلّة: ما يؤثّر في الغير،
و تجدّدات مختلفة متكثّرة بحيث يكون متّحدا معها و لذا قيل: «في السمّ سمّ و في الترياق ترياق». [١]
فيض صادر از حق كه در اعيان سارى است، عين اشياست و وجه رابط بين حق و وجودات مقيد است كه عين ربط و صرف تعلق به مبدأ وجوداند كه انسلاخ آن از اين مقام محال است. پس فرق بين حق و اشيا به استقلال و عدم استقلال است و اين خود، اتمّ انحاى تباين است؛ اتحاد حق با اشيا كه موحدين از عرفا به آن قائلند، اتحاد اصل و فرع و شىء و فىء است نه اتحاد متبادر به ذهن عوام كه به واسطه نرسيدن به اصل مطلب، محققان را تخطئه نمودهاند.
[١]مراد صوفيه و اولياى عرفان از وحدت وجود و موجود اين نيست كه در واقع هيچ كثرتى موجود نباشد و وجودات امكانى با لحاظ تجليات حق نيز امور وهمى و خيالى باشند و وجودى جز وجود واجب نباشد و كثرت فقط در اعدام و ماهيات باشد و ماهيات هم امور اعتبارى مىباشند و بالذات استشمام وجود ننمودهاند و فقط در عالم، يك وجود صرف باشد و وجودات محدود همان ماهيات موهوم باشند و براى ماهيات، وجودى به تبع وجود صرف و مطلق نباشد، بلكه محض التخيل و صرف التوهم باشند و معناى كلام اين اكابر اين باشد كه موجود حقيقى كه مصداق واقعى وجود باشد همان حق است و بقيه موجودات شؤون و اطوار و تجلى آن وجود مطلقند و مبدأ ظهور ماهيات همان شؤون ذاتى حق مىباشد كه با قطع نظر از تجليات حق اباطيل و اعدامند. بين قول موحدين كه گفتهاند:
وجود غير حق وجود مجازى است و قول ديگر آنها كه گفتهاند: لا مجاز في الوجود منافات نيست سالك موحد و مجذوب حق، در مقام محو كلى و فناى در توحيد، جز وجود حق نبيند و نزد اهل وحدت، معلول، همان شأن و ظهور علت است، نه آن كه معلول، از حيطه
[١] . ر. ك: تمهيد القواعد، صص ٤٣- ٤٤.