شرح رسالة المشاعر - اللاهيجي، محمد جعفر - الصفحة ٤٠٨
مهم فلسفه الهى و از دقايق مبانى حكمى است، ناچار لازم دانستم توضيح بيشترى در اين مطلب بدهم.
صرف هر حقيقت و حقيقت صرف آن حقيقتى را گويند كه خالى از كافه متقابلات آن حقيقت باشد و به هيچ نحوى از انحاء، به عدم آن حقيقت متصف نباشد. مثلا بياض صرف بياضى را گويند كه متصف به عدم هيچ نحوى از انحاى سفيدى نشود، و آنچه سفيدى فرض شود، داخل در اين حقيقت صرف باشد، صرف حقيقت بياض واجد جميع مراتب سفيدى و فاقد جميع مراتب سياهى مىباشد. روى اين ميزان نمىشود بياضى فرض كرد كه اين وجود صرف سفيدى واجد آن نباشد، اگر چنانچه واجد آن نباشد قهرا محدود مىشود به حدى از بياض كه بالاتر از آن حدى متصور است، اين بياض، مركب مىشود از جهت وجدان كه عبارت است از دارا بودن آن، مرتبهاى از سفيدى را و جهت فقدان كه عبارت است از نداشتن مرتبهاى از سفيدى ديگر را از سنخ خود و اين، همان تركيب از جهت وجدان و فقدان است، و همين طور وجود صرف، وجودى را گويند كه غير از جهت وجودى كه مساوق با وحدت است چيزى در او ملحوظ نشود، و وجودى جامعتر و كاملتر از آن متصور نباشد، از تمامى جهات عدمى و كافه مفاهيم و ماهيات، معرا و منزه باشد، هر امر وجودى و آنچه را كه به نواقص و جهات شرور و عدميات راجع است از آن مرتفع گردد به طورى كه صادق باشد بر او «وجود كلّه و قدرة كلّه و علم كلّه». پس واجب الوجود بالذات آن موجودى را گوييم كه از جميع جهات عدمى و تمامى حيثيات امتناعى و كافه مفاهيم و ماهيات، منزه باشد، وجودش بالذات و للذات- كه عبارت است از ضرورت ازلى و ملازم با طرد عدم و استغناى از غير در مرتبه ذات- بوده باشد و به عبارت اخرى مستقل و قائم بالذات و جامع جميع صفات وجودى و متصف به كافه اسماى لطفى و قهرى، جلالى و جمالى و منشأ ظهور و بروز جميع ماهيات و مصدر كافه فعليات باشد.
آنچه از نعت جلال آمد و از وصف جمال
همه در روى نكوى تو مصوّر ديدم