شرح رسالة المشاعر - اللاهيجي، محمد جعفر - الصفحة ١٩١
لا يوجب الشخصية. هذا إذا كان المنظور إليه حال النسبة بما هي مفهوم من المفهومات و ليست هي بذلك الاعتبار نسبة، و أمّا إذا كان المنظور إليه حال الماهية بالذات، فليست هي بحسب نفسها محكوما عليها بالانتساب إلى غيرها، ما لم يكن لها كون هي تكون بذلك الكون منسوبة إلى مكوّنها و جاعلها، و لا نعني بالوجود إلّا ذلك الكون، و لا يمكن تعقّله و إدراكه إلّا بالشهود الحضوري كما سيتّضح بيانه».
اما شيخ الاشراق كه كليت را به نبودن ماهيت در خارج و جزئيت را به بودن ماهيت در خارج و وعاى تحقق مىداند، معذلك وجود را امر عقلى و اعتبارى و از مفاهيم عامه دانسته و خارجيت را مختص به ماهيات پنداشته، فرموده آن حكيم متبحر و فيلسوف بىنظير از صواب دور است. همان طورى كه كرارا تقرير كرديم، در ماهيات، ملاك تحصّل و تعين خارجى و امتناع صدق بر كثيرين موجود نمىباشد، تا وجود با ماهيات اعتبار نشود، نه مستحق حمل وجودند و نه ساير مفاهيم خارجى و انتساب به جاعل بدون آن كه ماهيت حيثيت تقييدى داشته باشد، ملاك خارجيت نخواهد شد.
اگر بگويند: ماهيت به واسطه انضمام با ماده خارجى و زمان و وضع و ساير امارات تشخص، جزئى مىشود؛ گفته مىشود نفس ماهيات هر يك از اين مذكورات به اعتبار ذات ماهيت، حكم همان طبيعت كلى را دارد و انضمام مفاهيم كلى طبيعى به مفهوم واحد، مستلزم تشخص و تعين خارجى نمىشود.
و اما بنابر مسلك ذوق التألّه كه اردأ الوجوه است، تشخص و وحدت و وجوب و ساير معانى خارجى از لوازم وجود كما اين كه قبلا بيان كرديم، به انتساب به جاعل است و قول حق همان است كه از مطاوى اين بيانات ظاهر و لايح شد، و گفتيم ملاك تشخص و تعين و وجوب و جميع امورى كه از خصوصيات ماهيت خارج است به وجود مىباشد كه به نفس ذات، عدم را از ماهيات طرد مىنمايد و نقيض عدم است و ماهيات و اعيان ثابته به تبع وجودات خاص كه از تجلى و ظهور وجود منبسط، منبعثند تحقق دارند.
اما اين كه مير صدر دشتكى ملاك تشخص را به جزء عقلى و تحليلى مىداند، جزء عقلى يا ماهيت است و يا وجود.