شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٥٤ - اعتراف خليف١٧٢٨ اوّل و توجيهات اهل سنّت
سپس حضرت مىفرمايند: «فيا عجباً» اى تعجب بيا كه الان وقت تعجب كردن است. زمانى كه خليفۀ اول مىخواست خلافت را واگذار كند ولى براى بعد از خود عقد خلافت را براى دوّمى بست.
اعتراف خليفۀ اوّل و توجيهات اهل سنّت
«بينا هو يَسْتَقيلُها فى حياته اذا عَقَدَها لِآخَرَ بعد وفاته» تعجب در اين جاست كه اين خليفه اوّل در زمان خود طلب اقاله و فسخ خلافت و ولايت را مىكرد چون خيلى وقتها ابوبكر كه به مشكل بر مىخورد، مىگفت: «اَقِيْلُونى، اَقِيْلُونى، فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ علىٌّ فيٖكُم».[١]
(خلافت را از گردن من برداريد، من بهترين شما نيستم در حالى كه على عليه السلام در بين شما است). ولى در عين حال در آخر عمرش خلافت را براى عمر وصيّت كرد و آن را بعد از وفاتش براى ديگرى (عمر) منعقد ساخت. بعضى از علماى اهل سنّت در توجيه اعتراف ابوبكر مىگويند: اين سخن از روى تواضع بوده و مىخواسته براى على عليه السلام احترام نگه دارد كه گفته اين خلافت را از عهده و گردن من برداريد، آخر با بودن على عليه السلام خلافت به من نمىبرازد.
امّا از اينكه حضرت از اين تضاد در گفتار خليفۀ اول «اقيلونى» خلافت را از گردن من برداريد و قرار دادن خلافت براى عمر تعجب كرده، دليل است بر اينكه طلب عزل و نقض بيعت، صورى و ظاهرى بوده و از روى خدعه و فريب صورت گرفته است.
و بعضى از علما و محققين گفتهاند ابوبكر با اين سخن (اَقِيْلُونى، اَقِيْلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلىٌّ فيٖكُم) مىخواسته بفهماند كار على را تمام كنيد. او نمىگذارد ما به كارمان برسيم يعنى تا وقتى على عليه السلام بين شما وجود دارد من بهترين شما نيستم پس او را بكشيد تا من خليفۀ بلامنازع باشم.[٢]
[١]. منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ٥٧.
[٢]. منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ٥٧.