شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٢٨٩ - زهد سلمان و سيلاب مدائن
سيل بسيارى از خانههاى مردم خراب شد، حضرت سلمان عليه السلام يك پوست آهو داشت كه هم فرش بود و هم جانماز او، اين پوست آهو را برداشت و بالاى يك تپّهاى رفت و فرمود: «نجى المخفّفون» (سبكباران نجات پيدا كردند) يعنى هرچه سبكبارتر باشيم زودتر اهل نجات هستيم و سبك بار بودن اين است كه دلبستگى و علاقۀ خود را به دنيا كم كنيم و حتى ممكن است يك شخصى هيچ چيز از مال دنيا نداشته باشد ولى به همان تسبيحى كه در دست اوست وابستگى داشته باشد، آن وقت همين شخص دنيا دار و سنگين بار خواهد بود و ممكن است يك شخص بسيار ثروتمند باشد ولى دلبستگى به اموال خود نداشته باشد، در نتيجه از همه سبكبار است.
مرحوم حاج ميرزا حبيب اللّه خويى از سيد نعمت اللّه جزائرى نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سلمان را به عنوان استاندار مداين (پايتخت سابق ايرانىها و محل كاخ انوشيروان) تعيين فرمود. وقتى مردم با خبر شدند به استقبال آمدند و با سلمان برخورد كردند و گفتند پير مرد با امير ما كجا برخوردى؟ كى وارد شهر مىشود؟ سلمان گفت امير شما كيست؟ گفتند سلمان فارسى صحابى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم. سلمان گفت: من اميرى نمىشناسم و من سلمانم و امير نيستم. پس از اسبها پياده شدند و بهترين اسب را برايش آوردند. سلمان فرمود: همين الاغ براى من مناسبتر است. سلمان را به طرف كاخ انوشيروان هدايت كردند. فرمود: آنجا براى من مناسب نيست و آمد در بازار كه محل اجتماع مردم بود؛ در آنجا دكانى بود، فرمود صاحب اين محل را حاضر كنيد.
وقتى او را حاضر كردند سلمان گفت: اين محل را به من اجاره مىدهى؟ گفت: آرى.
سلمان آن محل را اجاره كرد و فرمود همين جا براى من بس است. سپس پوستى داشت، زير خود انداخت و آفتابهاى داشت كه با آن تطهير مىكرد و وضو مىگرفت و يك عصا هم در دستش بود، بعد گفت: به مردم اعلام كنيد هر كس با من كار دارد بيايد اينجا. سلمان به قضاوت و رسيدگى به كارهاى مردم مشغول شد تا روزى سيل آمد و مردم نگران اموال و اثاثيه بودند و داد و فرياد مىكردند. حضرت سلمان هم پوست و