مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥٨ - از خود بیگانگی
یا «با خود بیگانگی» انسان مطرح است؛ و این هم اتفاقا از حرفهایی است که هگل برای اولین بار مطرح کرده است با این تفاوت که هگل «از خود بیگانگی» را اختصاصا در مورد انسان به کار نبرده است. امروزیها معمولا در مفهوم «از خود بیگانگی» اشتباه میکنند و مفهوم دقیق آن را درک نمیکنند.
هگل بر خلاف امروزیها «از خود بیگانگی» را در مورد انسان به کار نبرده، در مورد همان دیالکتیک خودش که شامل همه اشیاء میشود به کار برده، ولی لفظی را به کار برده که معمولا در مورد انسان به کار میرود. هگل مرحله «تز» را میگفت تصدیق، تصدیق به خود؛ مرحله دوم مرحله انکار است و این انکار، انکار خود است یعنی همان که اول تصدیق میشود، چون این انکار از درون خودش برمیخیزد، از بیرون که نمیآید، چون اینها اضداد را اضداد داخلی میدانند، پس خودش را نفی میکند، یعنی نفی شئ از درون خودش برمیخیزد، پس خودش است که خودش را انکار میکند و از خودش بیگانه میشود. هگل در مورد «آنتیتز» چنین تعبیری کرده است که لفظ فرانسویش (الناسیون) [١] است. این تعبیر ظاهرا از نظر لغت در مورد انسان به کار میرود (مثل «از خود بیخود» فارسی) ولی میتوانیم آن را تعمیم بدهیم به تمام نفیهایی که از درون اشیاء برمیخیزد و خود، خود را نفی میکند، یعنی نفی خود به وسیله خود. این اصطلاحی است که هگل آورده ولی بر اساس همان فلسفه خودش که دیالکتیکش شامل همه اشیاء میشود و فلسفه کلی دیالکتیکی او شامل همان سه بخش روح و طبیعت و انسان است که وقتی در این شاخههای دیالکتیک پیش میرود بعد هر یک شاخه را تز قرار میدهد برای شاخه دیگری و بعد چند شاخه با همدیگر تز میشوند و در مقابل شاخه دیگر قرار میگیرند.
و به طور کلی حرف این است که اگر همه هستی را در یک سه شاخه بخواهیم بیان کنیم به این صورت است: روح یا به قول او ایده تز، و طبیعت آنتیتز و انسان سنتز؛ و این جور گفته است که روح یا به تعبیر او خدا، از خود بیخود شد و بیگانه شد و طبیعت به وجود آمد یعنی طبیعت شد. طبیعت، خدای از خود بیگانه شده است. در انسان خدا و طبیعت با هم متحد میشوند و او سنتز خدا و طبیعت است.
پس این کلمه «از خود بیگانگی» را برای اولین بار هگل به کار برد، بعد شاگردان
[١]. .