مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١٠ - نظر مارکس و فوئرباخ نسبت به انسان
اشکال در اینجا هم هست. «از خود بیگانگی» فقط با تز فوئرباخ جور درمیآید. آقای مارکس آمد نظریه فوئرباخ را راجع به انسان تغییر داد اما از خود بیگانگیاش را حفظ کرد در صورتی که نمیتواند تنها این قسمت از نظریه فوئرباخ را نگهدارد و قسمت دیگر را دور بیندازد [١].
[١].- برای مارکس چه ضرورتی دارد که جنبه با شرافت و متعالی را در انسان انکار کند؟
جواب: ضرورتش از این جهت است که هیچ خصلت ذاتی برای انسان قائل نیست (زیرا اگر به خصلت ذاتی قائل باشد به فطرت قائل است و اگر به فطرت قائل شود تمام فلسفه مادیت تاریخی در هم میریزد) و همه اینها را روبنا میداند. روبنا یعنی انعکاس روابط اجتماعی و اقتصادی. انسان از نظر مارکس یک آئینه است که نصب شده و از روابط اجتماعی، به هر نحو باشد، انعکاساتی در آن پیدا میشود، روابط که تغییر کند انعکاسات منتقش در آئینه تغییر میکند، و همینطور که آئینه در برابر صور منتقش در آن اصالتی ندارد، انسان هم چنین است. لذا در مکتب مارکس انسان- یعنی انسان نوعی- معنی ندارد (چون فطرت ندارد).
- چرا اقتصاد برایش ارزش دارد؟
جواب: برای اینکه حیوانی است.
- پس شکم و آنچه متعلق به شکم است برای او اهمیت دارد (و اینها خود فطرت و سرشت اوست). پس اقتصاد برایش اصالت دارد چون شکم برایش ارزش دارد، پس تعالی و شرافت و نظایر آن مربوط به همین قسمت است.
جواب: پس شما با این حرفتان نظر ما را تأیید میکنید.
- بنابراین اموری که این جنبهها را از انسان بگیرد سبب از خود بیگانگی او میشود.
جواب: در این صورت «خود» دیگر معنی ندارد. شما میگویید حتی سرمایهدار از خود بیگانه شده است، او که به منافعش رسیده و شکمش تأمین شده است، از چه «خودی» بیگانه شده است؟
- معلوم نیست او بگوید سرمایهدار از خود بیگانه میشود.
جواب: تصریح میکند که سرمایهدار از خود بیگانه میشود، همچنانکه محروم از خود بیگانه میشود. میگوید: پول سبب از خود بیگانگی انسان میشود، سرمایهدار را که استثنا نکرده است. «ما» میتوانیم بگوییم پول انسان را از خود بیگانه میکند، برای اینکه برای انسان یک شرافت ذاتی قائل هستیم، اما «اینها» که به کرامت و شرافت انسان معتقد نیستند، از خود بیگانگی برای آنها مفهومی ندارد.