مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٨٠ - فطرت
همین قدر که ما ثابت کردیم یک چیزی جزء سرشت انسان است، میتوانیم بگوییم آن فطرتی که در قرآن است همین است و فطرت قرآن را ثابت کردهایم؟ نه، چرا؟ زیرا اموری هم که در سرشت هست از کجا که اکتسابی نباشد، اکتساب تاریخی؟ یعنی آنچه که امروزه «فطریات حیوان» و «فطریات انسان» مینامیم و میگوییم جزء سرشت انسان است اینها معتقدند در طول میلیونها سال تدریجا در اثر مکتسبات نسلهای گذشته پیدا شده. مکتب مادی اساساً حرفش همین است که همه خصلتها را کار به وجود آورده، کار خود شخص یا کارهایی که از خارج، موجودهای دیگر روی او کردهاند، منتها برخی امور اکتسابی وجود دارد که اکتسابی بودن آنها بسیار روشن است و آنها همان چیزهایی است که یک موجود در بدو تولدش فاقد آنهاست و بعد، از محیط خودش میگیرد. خوب، اینها به سادگی معلوم است که مکتسب هستند، اما آنهایی هم که میگوییم به حسب سرشت و غریزه دارد، اینها هم مکتسباتی است که از میلیونها سال پیش جمع شده و متراکم گشته و برای بعدیها موروثی شده و حالا میگوییم جزء سرشت و نهاد آنهاست. بنابراین امر سرشتی که ناشی از اکتساب باشد چندان ارزشی ندارد. اگر فرض کنیم که دین امر فطری باشد ولی به این معنی فطری باشد که در اثر توجه نسلهای گذشته به دین کمکم برای آنها عادت شده باشد و کمکم به نسلهای بعد به ارث رسیده باشد، این فطری بودن ارزشی ندارد و دلیلی بر حقانیت دین نمیشود.
جواب این اشکال این است که اولًا، این مسئله وراثت به شکلی که ذکر شد، یک ادعاست و علم چنین چیزی را قبول ندارد که خصلتهای اکتسابی کمکم به صورت خصلتهای فطری درمیآید. نظریه داروین که از نظر تکامل تدریجی باطل شد، اصل جهش به میان آمد. اصل جهش به این معنی است که انواع، تغییرات تدریجی پیدا میکنند، ولی مادام که تغییراتشان تدریجی است، نوعیتشان تغییر نکرده، در یک مرحله خاصی است که یکمرتبه این تغییرات تدریجی تبدیل به یک جهش میشود به طوری که نوع دگرگون میشود (این همان تبدیل کمیت به کیفیت است). نوع که تغییر میکند اساساً خصلتها عوض میشوند. منتها این را چگونه میشود تفسیر کرد؟ اینها این مسئله را با همان لفظ ساده «تبدیل تغییرات کمّی به تغییر کیفیت» بیان میکنند و از نظر آنها مطلب مهمی نیست، قبلًا تغییر در کمیت بود و حالا تغییر در کیفیت است (قبلًا تغییر در یک عرض بود، حالا در عرض دیگری است)، در صورتی که این شئ واقعاً