مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٦ - خداناگرایی نوین
خداناگرایی نوین
در این قسمت تحت عنوان «خدا ناگرایی نوین» آندره پییتر چنین مینویسد:
«آنها این پیام طبیعتگرا را نه فقط به این سبب با شوق بسیار پذیرا شدند که با خدا ناگرایی راسخشان وفق میداد، بل به این سبب نیز که آنچه را که میکوشیدند در زمینه عمل بنا کنند یعنی یک بشرگرایی نوین در زمینه نظری برایشان فراهم میآمد. مارکس فریاد برآورد که «چه کسی جز فوئرباخ انسان را و نه «اهمیت انسان» را (گویی انسان اهمیت دیگری هم جز انسان بودن دارد!) جایگزین چیزهای پوچ قدیمی کرد ...؟» و غیره.
در واقع تمام تازگی و تمام جذابیت فوئرباخ در همین بود که خداناگرایی مبتذل و مادیگرا را که به نوعی بر اساس حکومت اشیاء بود رد کرد و خدا ناگرایی بشرگرا را که برعکس مبتنی بر حکومت انسان بود جایگزین آن ساخت.»
در پاورقی شماره ٣ که مربوط به این قسمت است، از قول مارکس چنین نقل میکند:
«تمام شواهد وجود خدا دالّ بر عدم وجود خداست ... شواهد واقعی باید چنین بیان شوند: چون طبیعت تشکیلات درستی ندارد پس خدا هست. چون دنیای نامعقولی وجود دارد پس خدا هست ... به عبارت دیگر ناعقلی اساس وجود خداست.»
مارکس چه میخواهد بگوید؟ کی چنین حرفی زده که چون طبیعت تشکیلات معقولی ندارد پس خدا وجود دارد؟ طرز تفکر اینها از مسئله خدا و خلقت الهی همان تفکر صد در صد اشعری است که ما به اشاعره نسبت میدهیم. اینها میگویند خدا یعنی آن موجودی که در ماوراء عالم وجود دارد و اوست که حوادث را خلق میکند، و لازمه مطلب این است که میان خود حوادث هیچگونه بستگی و پیوستگی وجود ندارد، خداست که حوادث را میآفریند و الّا خود حوادث با هم هیچگونه ارتباطی ندارند.
ولی وقتی که علم و فلسفه کشف کرد که نه، جهان خودش را خلق میکند و یک تناسل خودرو و یک توالد خود به خود دارد، و چون جهان یک توالد خود به خود دارد پس جایی برای خدا باقی نمیماند، این، مولود قبلی خودش است و آن قبلی هم مولود