مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥٩ - از خود بیگانگی
هگل این کلمه را به شکل دیگری در مورد انسان به کار بردند.
فوئرباخ که خیلی مقام بزرگی از نظر اینها دارد و از نظر فلسفه ضد دینی شاید نقش او از مارکس هم بیشتر باشد و از ائمه ملاحده اروپاست که فکرش هم خیلی بسط پیدا کرده و میگویند او اولین کسی بود که از نظر جامعهشناسی دین را طرد کرد و این مسئله که دین و مفاهیم دینی منشأ از خود بیگانگی انسان میشود، حرفی است که اولین بار فوئرباخ گفته است؛ او اولین کسی بود که فلسفه هگل را به قول اینها از مفاهیم ایدهآلیستی تهذیب کرد؛ یعنی آن که منطق هگل را گرفت و به قول اینها جنبههای ایدهآلیستی آن را دور انداخت و ماتریالیست شد فوئرباخ بود.
فوئرباخ آمد و گفت که انسان دو وجود دارد [١] و انسان در خود دو شخصیت میدید؛ از یک طرف در خودش یک سلسله صفات عالی انسانی از قبیل راستی، درستی، امانت، علم، کمال، قدرت و امثال اینها میدید، و از طرف دیگر انسان یک موجود حیوانی بود که دچار تمایلات حیوانی بود؛ بعد که انسان در عمل، جنبههای سفلی وجودش غلبه کرد و در خود هر چه نگاه کرد همین جنبههای سفلی را دید و حالتی شبیه به اینکه از خودش تنفر پیدا کند در او پیدا شد، آمد آنچه صفات خوب در خودش وجود داشت آنها را در یک موجود مافوق خودش فرض کرد [٢] و به تعبیر خود این کتاب، انسان از خود برونفکنی کرد؛ یعنی انسان دید باید چنین کمالاتی وجود داشته باشد، بعد دید که خودش واجد آنها نیست پس در یک بالاتر از من وجود دارد، در نتیجه آنچه در خودش وجود داشت- به قول آندره پییتر- در یک آسمان آرمانی بیرون افکند و در آنجا قرار داد و اسمش را «خدا» گذاشت. فلسفه فوئرباخ از این نظر نوعی اومانیسم و انسانگرایی تلقی میشود. او با نفی خدا و نفی دین به اثبات انسان پرداخت.
پس بشر آن وقتی که خودش را نفی کرد دین را به وجود آورد و خدا را به وجود آورد، پس دین مظهر از خود بیگانگی بشر است. بعد میگوید اگر بشر به همین مقدار قناعت میکرد و در همین حد (نظری) میایستاد و تنها در فکر، خودش را انکار
[١]. البته او به این تعبیر نگفته است؛ او این حرف را در مورد پیدایش دین از نظر جامعهشناسی و روانشناسی زده است که با مطرح شدن نظریه او نظریههای دیگری که در این زمینه بود- از قبیل اینکه علت پیدایش دین، جهل یا ترس یا فقر یا ناامنی است- منسوخ گردید.[٢]. «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد»