مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣٠ - مارکس و فلسفه هگل
این را فعلًا تعبدا فرض کن و روی این فرض ببین قضیه چگونه است تا بعد در محل خودش برایت ثابت شود.
امروز علم به اینجا رسیده است- و همان جدایی علم از فلسفه آن را به این بدبختی رسانده است- که بسیاری از اصول را نه فقط دانشجو باید اصل موضوع و فرضی بگیرد، بلکه اصلا ثابت کردنی نیست، ما فعلًا فرض را بر این میگیریم، چون بر اساس این فرض فعلًا میتوانیم پدیدهها را توجیه کنیم ولی هیچ دلیلی نداریم که آن اصل درست است، چون مانعی ندارد که بعدا بطلان آن ثابت شود. مگر بر اساس فرض هیئت قدیم، خسوف و کسوف و نظایر آن قابل توجیه نبود با اینکه بعدا بطلان فرض هیئت قدیم ثابت گشت؟!
علم از نظر توجیه نهایی جهان «لا ادری» است، یعنی علم غالبا با اصول موضوعه سر و کار دارد؛ و امروزه علم به سوی لا ادریگری پیش میرود و این غیر از فلسفه است که ادعای جزمی بودن و «این است و جز این نیست» میکند. فلسفه ماتریالیسم جزمی است و فلسفهای است که به قول خودش «مصممانه هر علت ماورائی را رد میکند»، آیا چنین فلسفهای میتواند بر اساس یک اصل فرضی بنا شده باشد؟ مسلماً نه.
ما یک وقت با اینها طرف هستیم که روی اصل علیت مطلب را بنا میکنند و به مسئله ضرورت و امتناع تخلف معلول از علت قائل هستند و الهیون را «هو» میکنند که آنها قائل به معجزه هستند و معجزه نقض قانون علیت است و لذا خرافه است، چنین است و چنان است، لذا حق داریم از مستند ضرورت و جزم سؤال کنیم. بله اگر با لا ادریها طرف بودیم چنین سؤالی مورد نداشت، چون آنها اساساً حرفی ندارند، میگویند ما نمیدانیم، و «نمیدانم» با «میدانم نه» دو منطق است نه یک منطق. اینها با استفاده از منطق هگل نمیخواهند «نمیدانم» درست کنند و اصل موضوعی فرض کنند، بلکه اصلی را ادعا میکنند که از اصل متعارف هم خیلی قرصتر به آن چسبیدهاند. هگل که منطقش بر اساس اصل موضوع نیست، بر اساس ضرورت عقلی منطقی لا یتخلف است: ضد از ضد استنتاج میشود و غیر آن محال است. شما اگر گفتید که زید انسان است و مثلًا انسان حیوان است، ضرورت منطقی است که زید حیوان باشد و غیر آن محال است، و این اصل موضوع نیست، بلکه ضرورت عقلی است. هگل منطق خودش را بر همین اساس طرح کرده، و اینها با