مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥١ - قرآن و داستان آدم
اینجا بمان، چشمش باز شده بود و همه حقایق عالم را آموخته بود، آدم بود و در بهشت بود نه یک حیوان چشم بستهای در بهشت بود که با خوردن آن میوه چشمش باز شد، آدم بود که رفت به بهشت؛ چون آدم بود، عارف بود، شناخت داشت، شناسایی داشت و حقایق را میدانست. آدم را از این جهت بیرون کردند که از آدمیت خارج شد، با آن همه علم و معرفت اسیر هوی و هوسش شد، اسیر یک حرص شد، اسیر یک وسوسه و طمع شد. به او گفتند اینجا جای آدم است. آدم ناآدم شد که از بهشت سقوط کرد. آدم به لوازم شناخت خود، به لوازم شناسایی خود عمل نکرد. شناخت، جهانبینی میدهد؛ جهانبینی ایدئولوژی میدهد و ایدئولوژی عمل میخواهد. من آدم هستم، همه حقایق را میدانم، این «میدانم» به من جهان را به شکل خاص نشان میدهد، و چون جهان را اینگونه میبینم پس «باید و نباید» دارم. ولی من به باید و نباید نگاه نکنم، مسؤولیت احساس نکنم، یک وسوسهگر بیاید و بگوید «آن درخت، درخت جاودانگی است، خدا حسودیش شد که به تو گفت نخور، نه، برو از این درخت بخور» (آنها گفتهاند آدم به این صورت وسوسه شد) و من بخورم ولی بعد آن درخت، درخت معرفت از کار درآید. نه، ای آدم! تو آدمی، تو شناخت داری، تو جهانبینی داری، تو ایدئولوژی داری؛ ایدئولوژی در نهایت امر عمل میخواهد (عمل هم دو جنبه دارد: جنبه منفی و جنبه مثبت)، تقوا و خودنگهداری میخواهد؛ مگر میشود انسان ایدئولوژی داشته باشد ولی تاب تحمّل کوچکترین محرومیت را نداشته باشد؟! هم ایدئولوژی داشته باشم و هم هر جا هر چه دیدم [دنبالش بروم]، مثلًا چشمم به یک خوراکی بیفتد، آب دهانم راه بیفتد و دیگر نتوانم نخورم! آدم بودن تقوا و خودنگهداری میخواهد.
این است که در منطق اسلام آدم به این دلیل از بهشت رانده شد که به آن درجه چهارم شناخت خود عمل نکرد؛ یعنی شناخت، بعد جهانبینی پیدا کرد، بعد ایدئولوژی پیدا کرد و بعد ایدئولوژی، او را به عمل ملتزم کرد؛ به اینجا که رسید، پایش لغزید، گفتند: برو بیرون. ولی تورات میگوید از اول به او گفتند شناخت پیدا نکن، چون شناخت پیدا کرد و چشمهایش باز شد به او گفتند برو بیرون، و آن درخت، درخت معرفت بود.
این است که عرض میکنم کمتر اندیشهای، فکری، نظریه تحریف شدهای، به اندازه این تحریفی که در تورات وارد شده است به بشریت و به عالم دین ضرر زده