معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٨٥ - عدم منافات اسباب با توكّل
و بدان كه:آنچه مذكور شد،كه سعى در تحصيل اسباب و وسايطى كه از آنها مظنّه وصول به مطلوب است توكّل را باطل نمىكند به جهت آن است كه:خداى-تعالى- اسباب را به مسبّبات بسته و امور را به وسايل ربط داده و امر به تحصيل آنها فرموده،با وجود قدرت او بر اينكه آدمى را بدون اسباب به مطلوب برساند.
از اين جهت بود كه شخصى اعرابى شتر خود را رها كرد و گفت:«توكّلت على اللّه».
حضرت رسول-صلّى اللّه عليه و آله-فرمود:«آن را ببند و توكّل بر خدا كن». [١]
و از حضرت صادق-عليه السّلام-مروى است كه:«خدا از براى بندگان خود دوست دارد كه مطالب خود را از او طلب كنند به اسبابى كه از براى آنها مهيّا فرموده و به تحصيل آنها امر نموده». [٢]
در اسرائيليّات وارد شده است كه:«موسى بن عمران-عليه السّلام-را مرضى روى داد،بنى اسرائيل به نزد او آمدند و علّت آن را شناختند و گفتند:فلان دوا علاج آن است.موسى-عليه السّلام-گفت:معالجه نمىكنم تا خدا بىواسطۀ دوا،مرا عافيت بخشد.پس ناخوشى او به طول انجاميد و خدا به او وحى فرستاد كه:به عزّت و جلال خودم قسم كه تو را شفا نمىدهم تا به دوايى كه گفتهاند معالجه نكنى.پس بنى اسرائيل را فرمودند:به دوايى كه گفتيد معالجه من نماييد.او را معالجه نمودند عافيت يافت.
پس خدا او را وحى فرستاد كه:مىخواستى به توكّل خود حكمت مرا باطل كنى؟آيا چه كسى غير از من در دواها و گياهها منفعتها را قرار داده؟». [٣]
مروى است كه:«يكى از زهّاد،ترك آبادانىها را كرده در قلّه كوهى مقيم شد و گفت:از احدى چيزى نمىطلبم تا خدا روزى بفرستد.پس يك هفته نشست،چيزى به او نرسيد و نزديك به مردن رسيد،گفت:بار پروردگارا!اگر مرا زنده خواهى داشت روزى مرا برسان و الاّ قبض روح مرا كن.وحى به او رسيد كه:به عزّت و جلال خودم قسم كه:روزى به تو نمىدهم تا داخل آبادانى نشوى و ميان مردم ننشينى.پس به شهر آمد و نشست يكى از براى او طعام آورد،و يكى آب آورد،خورد و آشاميد و در دل او گذشت كه:چرا خدا چنين كرد؟وحى به او رسيد كه:تو مىخواهى به زهد خود حكمت مرا بر همزنى؟آيا نمىدانى كه:من بنده خود را از دست بندگان ديگر خود روزى دهم دوستتر دارم از اينكه به دست قدرت خود روزى او را رسانم؟!». [٤]
[١] احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٤٠،و محجة البيضاء،ج ٧،ص ٤٢٦.
[٢] جامع السعادات،ج ٣،ص ٢٢٨.
[٣] محجة البيضاء،ج ٧،ص ٤٣٢.و احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٤٥.
[٤] جامع السعادات،ج ٣،ص ٢٢٩.